۱۴۰۰/۰۱/۰۹

به تماشا



حاج سیاح به نقل از کتاب «پاریس از دور نمایان شد» می‌نویسد: «الحق بسیار گرم بود. یکی از جهت گرمی هوا و دیگر از جهت گرمی نفس مردم، اما پادشاه و گدا یکسان. اگرچه گدا را تماشا بهتر میسر بود در هر درجه و هر چیز. بدلیل آنکه گدا تماشا می‌کند و مردم را می‌بیند. پادشاه می‌خواهد مردم او را ببینند؛ تماشای مردم مانع آزادی او بود».
درست می‌گوید. تا وقتی به تماشا نشسته‌ای، از زندگی لذت می‌بری. اگر بنشینی که تماشایت کنند، آزادی خود را فروخته به مردم، آتش کنجکاوی‌شان را تیز می‌کنی. 

۱۳۹۹/۱۰/۰۳

بیسکویت کریسمس


یکی از یوتیوبرهایی که سپنتا بازی کردن‌هایش را دنبال می‌کند، دختر جوان شلخته‌ایست که نه زیباست، نه تمیز، نه مرتب... ولی بانمک است و زندگی‌اش با فیلم‌های یوتیوبش می‌گذرد. خودش قالب شیرینی کارکتر یکی از بازی‌ها را درست کرده و دستور درست کردن بیسکویت‌ داده و نشان می‌دهد که چطور بیسکویت را می‌شود درست کرد؛ چطور تزیینش کرد و به شکل کارکتر بازی درش آورد. پیشنهاد دادم که ما هم می‌توانیم بیسکویت‌ درست کنیم، ولی با قالب‌هایی که داریم. بس که سپنتا این یوتیوبرها را دوست دارد، همه کارشان را هم دوست دارد. امروز برخلاف توقعم بی بهانه، خیلی زود حاضر شد و رفتیم آرد و رنگ تزیینی خریدیم؛ برخلاف توقعم در تمام مراحل بیسکوییت‌پزی همکاری کرد و نتیجه این شد. بیسکویت‌های خوشمزه‌ای شده‌اند. کافیست آرد و کره و شکر و تخم مرغ را خوب با هم مخلوط کنید. بگذارید نیم ساعتی در یخچال خنک شود که بشود قالب زد. خمیر را به ضخامت نیم سانتی‌متر پهن کنید و قالب بزنید و بگذارید در فر صدوهشتاد درجه حدود پانزده دقیقه بماند. روی بیسکویت‌ها را می‌شود با رنگ خوراکی تزیین کرد. نوش جان.

۲۵۰ گرم آرد

۱۲۵ گرم کره

۹۰ گرم شکر

یک عدد تخم مرغ

۱۳۹۹/۰۹/۲۸

به یاد مامان



عطار میگه: 
دل ز میان جان و دل قصد هوات می‌کند
جان به امید وصل تو عزم وفات می‌کند

متاسفانه دو سال گذشت از اون روزی که مامان اونطور بهت آور و شوکه کننده، بدون اینکه با ما هیچ مشورتی کرده باشن یا نظری از ما پرسیده باشن، گذاشتن و رفتن. خب اخلاق مامان همین جوری بود. اگه تصمیم می‌گرفتن کاری رو انجام بدن، منتظر نظر بقیه نمی‌موندن. شاید ما توقع داشتیم اقلن قبلش یه خبری بدن، یه چیزی بگن... ولی خب دیگه این یه مورد فرق داشت. 
هنوز خیلی زود بود. هم برای ما که به این زودی محروم بشیم از مهر و محبت و حضور مامان، هم برای خودشون. هنوز سالم بودن. هنوز داشتن از زندگی‌شون لذت می‌بردن. دنیا حیفش نیومد که صدای قهقه خنده‌هاشون رو خاموش کنه؟ من همیشه حیفم میاد از خاموش شدن صدای خنده‌های آدمایی که از این دنیا میرن: مامان بزرگ، دایی حسن، خاله زیبا، مامان و خیلیای دیگه. همه‌شون قشنگ می‌خندیدن.
میگن زندگی آدما سه مرحله داره: مرحله‌ی قبل از تولد، مرحله‌ی زندگی در دنیا، و مرحله‌ی بعد از مرگ.
من نمی‌خوام زندگی یک آدم رو مرور کنم. می‌خوام از زندگی اطرافیان اون آدم بگم. اطرافیان هر آدمی، قبل از اینکه اون آدم به دنیا بیاد، شروع می‌کنن باهاش زندگی کردن. یه بچه تو شکم مادرش هنوز هیچی نمی‌فهمه، اما اطرافیان شروع می‌کنن باهاش رویا بافتن. تو مرحله‌ی زندگی در دنیا، اطرافیان این شانس رو دارن که با اون آدم زندگی کنن. این شانس رو دارن که صداش رو بشنون، صورتش رو ببینن، بغلش کنن، حتی باهاش یکه به دو کنن. و بعد یه روزی اون آدم دنیا رو ترک می‌کنه و به زندگی بعد مرگش، تو ذهن اطرافیانش ادامه میده. مامان ما از این دنیا رفتن، ولی ما هستیم و داریم با مرحله‌ی سوم زندگی مامان، زندگی می‌کنیم. یادشون می‌کنیم. با خیالشون رویا می‌بافیم. فقط بدیش اینه که هیچ امیدی نداریم که یه روزی بتونیم دوباره باهاشون  تو این دنیا زندگی کنیم. اینه که حالمون رو خراب می‌کنه و دلمون رو به درد میاره. 
چاره‌ای هم نیست. ما سعی می‌کنیم با مامان تو مرحله‌ی سوم زندگیشون، خوب زندگی کنیم. با خاطره‌هاشون زندگی می‌کنیم و یادمون میاد مامان چی دوست داشتن و چی دوست نداشتن. 
از این که بگذریم، حواسمون باشه که آدمای دور و بر ما دارن با مرحله‌ی دوم زندگی ما، زندگی می‌کنن و یه روزی قراره ما بریم به مرحله‌ی سوم، و اونا بمونن با خاطراتشون از ما. شاید بد نباشه اگه گاهی زاویه‌ی دیدمون رو عوض کنیم و به جای اینکه خودمون باشیم و اطرافیانمون رو ببینیم، جای اونا بشینیم و به خودمون نگاه کنیم. یه روزی دیگران با کدوم خاطرات ما قراره زندگی کنن؟
صمد بهرنگی میگه: مرگ خيلی آسون می‌تونه همین الان به سراغم بياد. اما من تا می‌تونم زندگی كنم که نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگه يك وقتی ناچار با مرگ روبرو بشم -كه می‌شم- مهم نيست. مهم اينه كه زندگی يا مرگ من، چه اثری در زندگی ديگران داشته باشه.

۱۳۹۹/۰۹/۰۶

چهار رکن انسان کامل

درمورد کارما زیاد شنیده بودم، اما چیزی از کاما نمی‌دانستم تا اینکه پسرکم پرسید کاما یعنی چی؟ کاما به معنی لذت از هر نوع است. وقتی پسرکم توی بازی بازنده بوده و در لحظات آخر برنده می‌شود، دوستانش می‌گویند به کاما رسیده‌ای. گشتم و از ویکی پدیا چیزکی پیدا کردم: کاما یکی از چهار هدف انسان بر کره‌ی خاکی است. اصل مطلب را پیدا نکردم، اما همین به نظرم قابل تامل است. اینها چهار رکن اساسی‌اند که انسان را کامل می‌کنند: کاما، به معنی لذت؛ آرتا، به معنی ثروت؛ دارما، به معنی قدرت؛ و موکشا، به معنی رهایی از هر سه مقصود.
روزهاست که دارم به این چهار رکن فکر می‌کنم و هر روز که می‌گذرد، معنای تازه‌ای در آنها میابم.
پسرکم می‌گوید: می‌خواهم صبحانه را پای تلویزیون بخورم که از آخر هفته لذت ببرم. پسرکم می‌پرسد که می‌تواند با لباس خواب توی خانه بگردد و از زندگی لذت ببرد؟ جوابی که من همیشه دارم، بی ربط به اینکه اجازه را بدهم یا نه، این است که زندگی فقط لذت بردن نیست. ما زنده نیستیم که فقط لذت ببریم. همین شد که پیدا کردن چهار رکن زندگی توجهم را جلب کرد. بله ما زنده نیستیم که فقط لذت ببریم. ما به ثروت و قدرت هم نیاز داریم و برای ثروتمند شدن و قدرتمند شدن، نیاز داریم تلاش کنیم. رکن چهارم اما کلید زندگی است؛ مبهوت کننده است: رهایی از این سه مقصود. 
مانده بودم اینها را چطور برای پسرکم توضیح بدهم. بحث مفصلی داشتیم. می‌دانم که قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. من اما اینطور توضیح دادم. تو دوست داری بنشینی پای تلویزیون. لذت تماشای تلویزیون در توست. ثروت داشتن تلویزیون و وقت تماشا را داری. قدرت بینایی و توان نشستن داری. رکن چهارم بی‌نیازی از اینهاست. اگر تلویزیون نباشد، زانوی غم بغل نمی‌گیری و کاسه‌ی چه کنم دست نمی‌گیری. مشغولیت دیگری پیدا می‌کنی و زندگی را از راه دیگری می‌گذرانی. برای خیلی از آدم‌ها لذت، خوشبختی است. برای خیلی‌ها ثروت خوشبختی است. برای خیلی قدرت خوشبختی است. هر سه را با هم باید داشته باشی و بی هرکدام بتوانی خوشبخت زندگی کنی. 
برای تک تک شما لذت و ثروت و قدرت و بیش از اینها رهایی و بی‌نیازی آرزو می‌کنم.

۱۳۹۹/۰۸/۲۴

فالور


درست چهل و هشت تا فالور از ریحانه کمتر داشتم و خون خونم را می‌خورد. چه کار کرده بود که من نکرده بودم؟ پیج‌هایی را فالو کرده بود که من هم کرده بودم. دوستان مشترک داشتیم. حلقه‌های ارتباطی‌مان کمی متفاوت بود. دیده بودم که تبلیغ هم می‌کند برای پیج‌اش. من هم تیبلیغ کرده بودم. تنها کاری که نکرده بودم خریدن فالور بود. ریحانه یک بار پول داده بود و سی تا فالور خریده بود. بعد از آن هر وقت دو تا فالور به من اضافه شد، دو تا هم به او اضافه شد. این شد که عدد اختلاف فالورهایمان چهل و هشت ماند. باید کاری می‌کردم. یک ماه گذشته را نه گوشت خریده بودم و نه میوه. پول گوشت و میوه را ریخته بودم توی قلک فالورهایم. قلک را پر می‌کردم که پولش را بردارم و فالور بخرم. بالاخره یک روز قلک را شکستم و پول را برداشتم و راه افتادم توی خیابان.
- آقا ببخشید، فالور دارید؟ چند قیمته؟ نه آقا این که خیلی گرونه. من با این پول می‌تونم اقلن چهل و شش تا فالور بخرم.
- آقا شما فالور دارید؟
- خانم ببخشید، این فالورا چند؟
- ...
تا عصر راسته‌ی فالور فروشی را گز کردم و آخر سر توی یک دکان کوچک چهل و هشت تا فالور خریدم به قیمت مناسب. هرچه پول داشتم، دادم و فقط به قدر پول تاکسی برگشت ماند ته کیفم. فروشنده کیسه‌ی پلاستیکی سیاهی داد دستم، سنگین. در کیسه را باز کردم و نگاه کردم. فالورها ته کیسه از سر و کول هم بالا می‌رفتند. در کیسه را محکم بستم و دل توی دلم نبود که زودتر برسم خانه، فالورها را بچپانم توی پیحم و یک اسکرین شات بگیرم و بفرستم برای ریحانه تا چشم‌اش در بیاید.
*
پ.ن.: یک وقتی می‌خواستم بنویسم از فالورها. من یک اکانت ناشناس عمومی دارم در اینستاگرام که هیچ مطلبی ندارد و جالب اینکه بی مطلب، بیشتر از پنجاه تا فالور در همان هفته‌ی اول شروع کردند به دنبال کردن آن اکانت. با این اوصاف نمی‌فهمم هنوز چرا برای بعضی تعداد فالورها مایه‌ی مباهات است. من این قصه را به اقتباس از قصه‌ی بابا نوشته‌ام. قصه‌ی بابا و دوست نازنینشان شوخی کنایه آمیزی به همین قضیه است.
@javadnavabpour