در کابوسهای تلخ شبانهام
همیشه کودکی سخت میگرید
دست در عمق تاریک و نمور رویاها میبرم و
هرچه میگردم
نمییابمش.
از درون تنم صدای فریادی چنان بلند میشود
که تمام حصارهای شب را میلرزاند
کودکی درون تنم سخت میگرید.
دلم تنگ دیدن تابش خورشید است.
۱۳۸۶/۰۷/۲۳
بینام
چه ساده چشمهایت را از دست دادهام
همان چشمهای سبزی که از آغاز
من را به رسم عاشقی عادت دادند
همان چشمهای آبی روشن
که برای بوسیدنشان نیازی به بهانه نبود
همان چشمهای خاکستری
که انتقام تمام بدیها را از دنیا میگرفتند
چشمهای تو
چشمهای باز و آشنای تو
سر در ماسهها فرو میکنم و میگریم
خودم را در آبها غرق میکنم
در شعلهها میسوزم
تا فراموش کنم که چه ساده
رنگ چشمهایت را از دست دادهام.
همان چشمهای سبزی که از آغاز
من را به رسم عاشقی عادت دادند
همان چشمهای آبی روشن
که برای بوسیدنشان نیازی به بهانه نبود
همان چشمهای خاکستری
که انتقام تمام بدیها را از دنیا میگرفتند
چشمهای تو
چشمهای باز و آشنای تو
سر در ماسهها فرو میکنم و میگریم
خودم را در آبها غرق میکنم
در شعلهها میسوزم
تا فراموش کنم که چه ساده
رنگ چشمهایت را از دست دادهام.
۱۳۸۶/۰۷/۱۶
۱۳۸۶/۰۷/۱۲
۱۳۸۶/۰۷/۰۹
تمام شدن
کودکم را از دست دادم. احتیاجی به همدردی یا دلسوزی یا چرند شنیدن ندارم. حرف حسابی اگر بنویسید خوشحال میشوم. وگرنه توقع نداشته باشید که مهربان و معقول باشم.
اشتراک در:
پستها (Atom)
