۱۳۸۷/۰۲/۳۱

پدرم

(بابای خوبم! توقع دارم بدونید که بیشتر از همه‌ی دنیا دوستتون دارم. می‌دونم از دستم دلخور نمی‌شین بخاطر نوشته‌هام. از دور می‌بوسمتون.)

پدرم یک روز می‌میرد
مثل پتوی کهنه‌ای در گور می‌گذارندش
و جسمش تمام می‌شود
بچه‌هایی که از او زاییده‌ام بی‌سرپرست می‌شوند
من می‌مانم
تنها
با بچه‌هایی که بزرگ شده‌اند
بچه‌هایی که می‌میرند
بچه‌هایی که پیر می‌شوند
یا شیرخواره‌ می‌مانند.

پدرم بارها با من خوابیده است
بارها خون مرا نوشیده است
بارها در ضجه‌های من خندیده است
خنده‌هایی که هوا را می‌لرزاند
من را می‌لرزاند
موهایم را می‌لرزاند
میان کوه‌ها می‌پیچد و به آسمان می‌رود.

گاهی هم پیش می‌ﺁید
که پدرم از درد به خود بپیچد
تب کند
روی پیشانی‌اش دستمال خیس بگذارم
عرق کند
صورتش از درد سیاه شود
هربار ولی خوب می‌شود
آرام می‌شود
میان پیچ‌وخم کوه‌ها خودش را گم می‌کند
گم می‌شود
یا برمی‌گردد.

۱۳۸۷/۰۲/۱۹

زمستان



زمستان بود
برف می‌بارید
گونه‌های یخ‌زده‌اش سرخ بودند
انگشتان کوچک سردش سرخ بودند
می‌لرزید
می‌خندید
چتر شدم
در اطراف سرمای بی‌حد گونه‌ها و انگشت‌هایش
حرارت تنش از زیر لباس‌ها بیرون می‌زد
برف روی تنم سنگینی می‌کرد
می‌خندیدم
گونه‌ها و انگشتانم از سرما سرخ شدند
لبهایمان از داغی تن‌هامان سرخ شدند
آتش گرفتند
برف‌ها از آتش‌هایمان آب شدند
زیر آب دفن شدیم
سطح آب یخ بست.
برف سنگین می‌بارید.

سنگ

از عمیق‌ترین لایه‌های زمین آمدم
در شکاف‌ها نفوذ کردم
از پیچ‌وخم‌های ناهموار گذشتم
بالا آمدم
تا بلندترین قله‌ها بالا آمدم
جاری شدم
روان
بی‌مقصد
در شکاف‌ها نفوذ کردم
سرد شدم
سنگ شدم.

۱۳۸۷/۰۲/۱۶

بی‌نام





دختر گفت
شب‌ها را با مردان گذراندن
خرجی ندارد
جز یک دست پیراهن دکولته
و یک جفت جوراب ساق بلند

درعوض آنها
همه چیز برایت می‌خرند.

۱۳۸۷/۰۲/۱۳

بی‌نام

زمستان تمام شد
زلزله نیامد
بمبی زیر پاهایمان منفجر نشد
صدها کودک ولی از گرسنگی و سرما مردند
سال نو شد
چیزی عوض نشد
خورشید همیشه صبح زود طلوع می‌کند
شب از پیشمان می‌رود.

بچه‌ها را گرسنگی و سرما می‌کشد
مادران هرسال کودکان تازه به دنیا می‌ﺁورند.