۱۳۹۰/۰۹/۳۰

یلدا مبارک

پدرم تعریف می‌کند که برای کودکی‌ام قصه‌ی ابراهیم و آتش می‌گفته و اینکه چطور آتش گلستان شده و چطور من به ناباوری کودکانه سوال‌پیچ و گیجش می‌کرده‌ام. بعد با دوست ادیبی مشورت می‌کند و سخن از اعجاب حضور اسطوره‌های ملی در جان می‌شنود. روزهای بعد برایم داستان رستم پنج‌ساله‌ای را می‌گوید که به مشتی فیل بزرگی را از پا در می‌آورد و حیرت‌زده می‌شود از شور و اشتیاق من برای شنیدن و غروری که از این داستان‌ها در جانم می‌دویده. هنوز هم آن داستان‌ها به من شادی حیرت‌انگیزی می‌دهند.
یلدا هم از آن داستان‌های شیرین است. همیشه ناباورانه شور و اشتیاق مردمی را نگاه کرده‌ام که در آغاز زمستان، سال نو جشن می‌گیرند؛ اما همان حوالی غروری حس می‌کنم از حفظ حرمت خورشید و پاسداشت شب یلدا. این یکی منطقی و آن دیگری غیر منطقی‌ست در ذهنم.
شب‌های زودرس و سرماهای گزنده را دوست ندارم. آسمان‌های خاکستری و ابری غمگینم می‌کنند. اما در میانه‌ی همین سرما و تاریکی، یلدایی را دوست دارم که بشارت روشنی می‌دهد. امیدی که به ذره ذره دیرتر رسیدن شب و ذره ذره زودتر شروع شدن روز در دلم می‌دود، دستمایه‌ی تمام دلخوشی‌هایم می‌شود. یلدا همیشه مبارک است و فرخنده در زندگی من که کمکم می‌کند تاب بیاورم تا بهار.
یلدا بر همه مبارک و فرخنده باد!

۱۳۹۰/۰۹/۲۱

گرم و سرد


سالیان سال، با وزش اولین بادهای پاییزی سرما می‌خوردم و سرفه‌های خشک همراهم می‌ماندند تا حوالی تابستان و بعد از امتحانات ثلث سوم که فراموششان می‌کردم. یادم هست برف می‌بارید. به حتمن کاپشن گرم داشتم که به یادش نمی‌آورم اما تمام روز و در حیاط مدرسه زیر مانتوی پارچه‌ای فقط یک تی‌شرت می‌پوشیدم. پاهایم همیشه یخ بسته بودند و دست‌هایم گرم نمی‌شدند. آب گرم دوست نداشتم. هر وقت سال و هرکجا که بودم حتی ظرف با آب سرد می‌شستم. استخوان انگشت‌هایم گاهی از سرما درد می‌گرفتند اما از حرارت آب فراری بودم. یادم هست بخاری‌های نفتی آن زمان آنقدر حرارت داشتند که از فاصله‌ی یک متری می‌توانستند پوست صورتت را بسوزانند. دراز می‌کشیدیم کنار بخاری بی روانداز. یک طرف تنمان می‌سوخت از حرارت و طرف دیگر از سرما یخ می‌زد. پیش از اینکه سرمایی بشوم و کاپشن‌پوش، برای سرمای زمستان ژاکتی خریدم و حالا در خانه‌ای که نسبتن گرم است می‌پوشم. حالا گاه جوراب‌های پشمی را شب‌ها هم از پاهایم درنمی‌آورم که آن سال‌ها اگر پاهایم را زیر پتو می‌کردم اصلن خوابم نمی‌برد.
با وزش اولین بادهای پاییزی سرما می‌دود به تنم و دیگر گرم نمی‌شوم تا حوالی تابستان. نیمه‌شب‌ها پتوی پشم شیشه را می‌پیچم دور خودم اما از سرما می‌لرزم و بدخواب می‌شوم. چندی پیش، بی‌گاه گرما دوید به استخوان دست‌هایم. جریان جاری گرما را حس می‌کردم. شاید برای اولین بار بود در تمام عمرم که اینطور گرم می‌شدم. دوست داشتم از حس چنین تجربه‌ای بنویسم اما نمی‌دانستم چرا.
یادم هست هشت ساله بودم. طبق معمول جمعه عصر از مشهد برمی‌گشتیم تربت جام. تنم را به بارها یادآوری صحنه‌ی کشیده شدن ناخن بلند خانم معلم روی تخته سیاه گرم کردم. بعدها باز آنقدر از این خاطره برای گرم شدن استفاده کردم تا کم‌کم خاصیت گرما بخشی‌اش را از دست داد.

۱۳۹۰/۰۹/۰۶

درخت سیب




پاییز گذشته بود
زمستان گذشته بود
از بهار هم چندی گذشته بود
شاخه‌ها لابلای شکوفه‌ها به دام افتاده بودند
شکوفه‌های سیب
رد زخم‌های آماس کرده
درخت می‌دانست که مصیبتی‌ست شکوفه ریزان
می‌شناخت درد تورم میوه‌ها را
ضجه می‌زد در آرزوی تبر.

۱۳۹۰/۰۹/۰۱

دنیای زیبای من


تقویم آنلاین هرسال یکی دو هفته جلوتر خبرم می‏کند که روزی مثل امروز تولد وبلاگ است. یادم می‏افتد که مدت‏هاست می‏خواسته‏ام دستی به سر و روی صفحه بکشم و تنبلی کرده‏ام. امسال هم ماجرا همین بود. رنگ‏ و روی وبلاگ را کمی عوض کردم تا با حال و هوای خودم بیشتر جور باشد.
مدت‏هاست که خیلی کم می‏نویسم برای وبلاگ و بیشتر جمله‏های کوتاه فیس‏بوکی دارم. خاطره کم می‏نویسم. کم ترجمه می‏کنم. درگیر زن بودن خودم شده‏ام: بچه‏داری؛ خانه‌داری. مدتی هست که پسرکم قدری مستقل شده و می‏شود نیم ساعتی بنشینم سرگرم کارهای خودم باشم و سرگرم بازی‏های خودش باشد. همین فرصت‏های کوتاه من را برگردانده‏اند به زندگی. مدتی سخت مغشوش بودم از روزمرگی و از ناجوری روزگار، خبرها و اتفاقات بد، سفرهای غمناک... اما آدم که نمی‏تواند تا ابد اسیر ناملایمات روزگار بماند. آدم باید بتواند در هر شرایطی خودش را نجات بدهد. من هم بالاخره خودم را نجات داده‏ام انگار. در فرصت‏هایی که دارم زندگی می‏کنم. هرچند کوتاه و منقطع.
دستی هم در این کارزار به سر و روی وبلاگ فرانسوی‏ام کشیدم که فکر می‏کنم بیشتر از دو سال است بی‏مهری دیده از من. امیدوارم فراموش نکنم برایش مطلب بنویسم. شاید هم روال کارش را تغییر بدهم متناسب با روال زندگی خودم. طوری که نیاز به تمرکز و فرصت و حوصله‏ی زیاد نداشته باشد و از قلم نیفتد. خاطرات کوتاهم را طبق معمول هرچقدر بتوانم در شلیته می‏نویسم که به لطف بلاگر تغییر قیافه داده با کاری‌اش جورتر است. ترجمه‏ی شعرها را هم مثل همیشه می‏گذارم در وبلاگ مخصوص خودش که بهتر دیدم تغییری نکند.
دنیای زیبای من‌اند این وبلاگ‏ها. بی کیک و شمع هم می‏شود برایشان تولد گرفت، هروقت سال که باشد...

۱۳۹۰/۰۸/۲۰

آدم برفی



آدم برفی!
پاهای من زیر جوراب‌های پشمی ساق بلند هم همیشه سردند
اما پاهای تو سردتر بود
دست‌های من در دستکش‌های پشمی مچ‌دار هم همیشه سردند
اما دست‌های تو سردتر بود
چای داغ روی دست‌ها و پاهایمان نریخت
بوسه‌ی من آتشی نیانگیخت
و تو آرام آرام آب می‌شدی
زیر پاهای دخترکی
موطلایی.