۱۳۹۳/۰۴/۲۸

از حاشیه


دنیا می‌توانست جای بهتری باشد، عشق من!
اگر به جای گلوله بر باغچه‌هایمان
هسته‌ی خرما می‌افتاد.

- عکس را می‌گویند که عکس عروسک کودک فلسطینی‌ست در درگیری همین روزها و من چقدر بدم می‌آید از عکس‌های شیکی که با دوربین‌های شیک، از حاشیه‌ی جنگ‌ها می‌گیرند: تبلیغات شیک، برای عرضه‌ی محصولاتی که قیمتشان، هیچ ربطی به کیفیتشان ندارد!

۱۳۹۳/۰۴/۱۷

امتحان



یکربع به دوازده بود که پیمان بیدارم کرد: «عزیزم! ساعت چند امتحان داری»؟ 
خوابم برده بود پیش از آنکه فرصت کنم به او بگویم پیش از یازده و نیم بیدارم کند. قصد داشتم یازده و نیم از خانه بروم بیرون که فرصت داشته باشم اول آشغال‌ها را ببرم با خودم پایین و بیندازم در سطل‌های آشغال: آشغال غذا در سطل قهوه‌ای؛ آشغال معمولی در سطل خاکستری شماره ده؛ قوطی‌های ماست و آبمیوه در سطل زرد؛ کاغذها در سطل آبی. فرصت نبود و گفتم «آشغال‌ها باشه برای تو». کیفم و دسته کلیدم را برداشتم و رفتم بیرون. امیدوار بودم که بین راه حالم بد نشود. امیدوار بودم که سردردم بیشتر نشود. نمی‌خواستم تند بروم. نمی‌دانستم فشار خونم بالاست یا پایین. هرچه که بود حالم بد بود. حالم از صبح که بیدار شده بودم بد بود. سرم درد می‌کرد و به قدر یک توپ تخم مرغی، سمت راست بالای ابروی راستم ذق‌ذق می‌کرد. حالت تهوع داشتم و منگ بودم.
به دانشگاه که رسیدم، صدای زنگ ساعت دوازده هنوز ادامه داشت. از پله‌های وسط راهرو باید می‌رفتم بالا و می‌پیچیدم سمت راست و می‌رفتم ته راهرو، کلاس آخر، سمت راست. خانم معلم سر کلاس منتظر بود. آنا و خوزه زودتر آمده بودند. خانم معلم روی یک دستمال زرد و نارنجی، یک تکه کیک میوه‌ای که معلوم بود خودش درست کرده آورد و گذاشت جلوی دستم. گفت شیرینی روز آخر است. به سختی کیک چسبیده به دستمال را خوردم. بلند شدم و دستمال را انداختم در سطل آشغال کنار در ورودی. سرجای خودم که برگشتم، خانم معلم برگه‌های امتحان را گذاشت جلوی یکی یکی‌مان. پشت و روی برگه چند سری سوال بود: شکل درست فعل را بنویسید؛ جاهای خالی را پر کنید؛ حرف اضافه را حدس بزنید...
نیم ساعت بعد در خیابان بودم. حالم بهتر بود اما هنوز دلم می‌خواست دراز کشیده باشم در رختخواب. تلفن زدم: «سلام عزیزم. کجایی»؟

۱۳۹۳/۰۴/۰۹

رمضان مبارک



- مامان بزرگ من شاید بالای نود سال سن داشت. دکتر گفته بود که روزه گرفتن برایش سم است. یواشکی روزه می‌گرفت. می‌فهمیدی که روزه است اما می‌گفت نه ننه جان، فقط فلان روز را گرفته‌ام که ثواب داشته. نمی‌توانسی بازش داری از اعتقادش. کسی هم بهش سخت نمی‌گرفت. پیرزن دلش به ایمانش خوش بود.
- مامان من هنوز نماز می‌خواند و گاهی روزه هم می‌گیرد. جوانتر که بود فکر می‌کرد حتمن از گرسنگی خواهد مرد اگر نصف روز چیزی نخورد. نمازش را هم هر وقت حوصله نداشته نخوانده و آن سال عید تمام نمازهای شبش را روبروی تلویزیون، روبروی «ساعت خوش» می‌خواند. همیشه وقت نماز حواسش به این بود که الله اکبری بگوید و امر و نهیی کند. همیشه بعد از نماز یک ایده‌ی تازه برای دکور خانه داشت. کسی بهش سخت نمی‌گیرد. دلش به ایمان خودش خوش است.
- روزه گرفتن را دوست داشتم. به من احساس قوی‌تر بودن می‌داد. نماز هم می‌خواندم. سال اول دبیرستان هر روز ظهر در مسجد روبروی مدرسه نماز را به جماعت می‌خواندم. نه فقط برای اینکه اسمم را برای نمره‌ی پرورشی یادداشت کنند. برای اینکه نماز جماعت را دوست داشتم. آن حس قدرت جمعی را دوست داشتم. هر سال ماه رمضان شروع می‌کردم قرآن خواندن اما هیچ وقت یک دور کامل نشد. معمولن هم از قرآن ترجمه‌ی فارسی‌اش را می‌خواندم. ترجمه‌های مختلفی از قرآن داشتیم اما من همیشه افسوس می‌خوردم که چرا ترجمه‌ای روان از قرآن در دسترس نیست. شاید اصلن برای همین کتاب قرآن منظوم را خریدم و آن هم خیلی خوب نیست.
- ماه رمضان را دوست داشتم. بخصوص سحر بیدار شدنش را دوست داشتم. روالش را دوست داشتم. قرآنش را دوست داشتم. نمازش را دوست داشتم. حس «می‌توانم»اش را دوست داشتم. اما سهم کودکیِ ما از ماه رمضان چه بود؟ شیرهای آب مدرسه را به رویمان می‌بستند. بوفه تعطیل بود. همیشه دلم می‌خواست برای افطارم چیزی از بوفه‌ی مدرسه بخرم اما ممنوع بود. آن سال برای ما ده ساله‌ها ممنوع بود. باید پول می‌دادیم به بچه‌های کوچکتر که برای افطارمان چیزی بخرند و بیاورند و تازه خبرچینی‌مان را هم نکنند. باید دوست می‌شدیم و رشوه می‌دادیم به مسوولین آبخوری که بگذارند آب بخوریم. به ما یاد دادند که بر سر ایمانمان دروغ بگوییم. رشوه بدهیم. بخاطر منافعمان دوستی کنیم و یواشکی آب بخوریم. من معمولن مغرورتر از آن بودم که بخواهم برای آب خوردن، یا خوراکی خریدن منت کسی را بکشم. اما بچه‌های ده یازده ساله سعی می‌کردند این دغل‌بازی‌ها را یاد بگیرند. دلمان به ایمانمان خوش نبود. ایمانمان مدام با پیمانه‌ها سنجیده می‌شد. با یک قورت آب خوردن. با کپک سفید دهان. با نماز جماعت توی مسجد. با دیده شدن کف پا وقت نماز. با اندازه‌ی بلندی چادر جلوی صورتمان. با این. با آن. و بدتر از همه این بود که اندازه‌ی پیمانه‌مان بستگی داشت به اینکه چطور با مسوول آبخوری راه آمده باشیم. چطور با مسوول اسم نویسی دوست شده باشیم. چطور هوای این یا آن را داشته باشیم که خبر چینی نکند. 
نه. ما دلمان به ایمانمان خوش نبود. به ما سخت می‌گرفتند. خیلی سخت‌تر از آنچه واقعن بود. خدای من را کشتند. خدای من را بی‌اعتبار کردند. خدای من را به مسخره گرفتند. حالا واقعن از اینکه خدایی ندارم تا وقت نیاز در خلوتش بنشینم ناراحتم. از اینکه در اوج واماندگی کسی را ندارم صدایش بزنم غمگینم. اما خوشحالم از اینکه پسرکم هنوز خدا را نمی‌شناسد. به پسرکم نگفته‌ام که هر خواهشش را از خدا بخواهد. در عوض به او گفته‌ام که هر کاری ازش برمی‌آید به این شرط که به قدر کافی تمرین کند. سعی می‌کنم به او یاد بدهم که هیچ‌کس، حتی خدا، به داد آدم نمی‌رسد و آدم باید فقط به خودش ایمان داشته باشد. آدم باید هرچقدر که می‌تواند یاد بگیرد و هرچه بیشتر تمرین کند.
- عکسِ متن، مامان بزرگ مومن است که پیش از به دنیا آمدن پسرکم از دنیا رفت.

۱۳۹۳/۰۳/۱۳

مثلث حیات



امیدوارم برای کسی پیش نیاد، ولی فکر می‌کنم این متن می‌تونه خیلی مفید باشه. خوبه که بخونید و به اشتراک بذارید.
------------------------------------------------

من دوگ کوپ، رییس گروه نجات و مدیر تیم نجات بین المللی آمریکا هستم. این تیم از مجرب‌ترین گروه‌های نجات است. این متن می‌تواند جان افراد بسیاری را هنگام وقوع زلزله نجات دهد. 
من تا بحال داخل ۸۷۵ ساختمان فروریخته ناشی از زلزله خریده‌ام. با گروه‌های نجات ۶۰ کشور مختلف کار کرده‌ام و در بسیاری کشورها، گروه‌های نجات را سازماندهی کرده‌ام. هم اکنون عضو گروه نجات خیلی از این کشورها هستم. دو سال کارشناس سازمان ملل بودم در حوزه‌ی تخفیف فاجعه. از سال ۱۹۸۵ در مهمترین صحنه‌های بلایای طبیعی دنیا، بجز مواردی که فاجعه آنی بوده است، حاضر بوده‌ام.
گروه ما در سال ۱۹۹۶ فیلم مستندی ساخت که صحت متدولوژی من را تایید می‌کرد. دولت مرکزی ترکیه، مقامات محلی و دانشگاه استانبول در تهیه و فیلمبرداری این آزمایش علمی و عملی با تیم ARTI همکاری کردند. ما یک مدرسه و یک خانه را با حضور ۲۰ مانکن تخریب کردیم. ده مانکن را در حالت «خمیده و پنهان» گذاشتیم و ده مانکن دیگر را در حالت پیشنهادی من به نام «مثلث حیات» قرار دادیم. پس از تخریب ساختمان‌ها بر اثر زلزله‌ی مصنوعی، داخل ساختمان‌ها رفتیم تا نتایج آزمایش را فیلمبرداری و مستند کنیم. در این فیلم به روشنی دیده می‌شود، شانس زنده ماندن کسانی که از روش «خمیده و پنهان» استفاده کرده‌اند صفر در صد، و کسانی که روش «مثلن حیات» را به کار بسته‌اند، صد در صد است. این فیلم در ترکیه و کشورهای اروپایی، میلیون‌ها بیننده داده اشت. در ایالت متحده، کانادا و آمریکای لاتین، این فیلم را از تلویزیون پخش کرده‌اند.
در جریان زلزله‌ی سال ۱۹۸۵، اولین ساختمان تخریب شده که به آن خزیدم، مدرسه‌ای در شهر مکزیکوسیتی بود. همه‌ی بچه‌ها زیر میزهایشان بودند و استخوان همگی خرد شده بود. آنها ممکن بود زنده بمانند اگر کنار میزهایشان، یا در راهروی بین میزها دراز می‌کشیدند. کاری که آنها کرده بودند غیر معقول و غیر ضروری بود. متعجب بودم از اینکه چرا آنها بین میزها و صندلی‌ها نیستند و زیر میزها رفته‌اند. من آن وقت‌ها نمی‌دانستم که بچه‌ها اینطور آموزش دیده‌اند که باید زیر چیزی پنهان شوند.
به سادگی می‌شود این نکته را درک کرد که وقتی ساختمانی تخریب می‌شود، وزن سقف که بر روی اشیاء و مبلمان فرو می‌ریزد، آنها را در هم می‌کوبد، اما فضای خالی کوچکی کنار آنها باقی می‌گذارد. این فضا همان جایی‌ست که من به آن «مثلن حیات» می‌گویم. هر اندازه که یک شیء بزرگتر و محکمتر باشد، کمتر خرد و فشرده می‌شود و هر اندازه که کمتر فشرده شود، فضای خالی اطرافش بیشتر می‌شود. در نتیجه شانس زنده ماندن افرادی که به آن فضا پناه می‌برند نیز بیشتر می‌شود. یکبار تصویر ساختمان‌های فروریخته را تماشا کنید. مثلث‌های حیات در بسیاری نقاط آنها وجود دارند. درواقع مثلث‌های حیات از معمول‌ترین اشکالی هستند که می‌توانید در داخل آوارها ببینید.
کارکنان سازمان آتش نشانی شهر تروخیو -با جمعیت حدود ۷۵۰ هزار نفر- را من آموزش داده‌ام. رییس آتش نشانی شهر تروخیو که استاد دانشگاه در همان شهر نیز بود، همیشه همراه من و گواه حوادث پیش آمده بود. او می‌گوید: «من روبرتو روزالس هستم. یازده ساله بودم که زلزله‌ی سال ۱۹۷۲ جان بیش از هفتاد هزار نفر را گرفت. من داخل ساختمانی فرو ریخته گیر افتاده بودم و چیزی که باعث نجاتم شد، مثلث حیاتی شکل گرفته کنار موتور سیکلت برادرم بود. همه‌ی کسانی که زیر میز یا تخت رفته بودند، له شده بودند. من مثال زنده‌ای از شیوه‌ی «مثلث حیات» هستم و دیگران همه مثال «خمیده و پنهان» بودند که جان خود را از دست دادند».

نکات و توصیه‌های مهم پیشنهادی آقای دوگ کوپ:

۱- هنگام بروز زلزله، همه‌ی کسانی که از روش «خمیده و پنهان» استفاده می‌کنند، محکوم به مرگ‌اند. افرادی که زیر اشیائی نظیر میز یا اتومبیل می‌روند، همانجا له می‌شوند.

۲- سگ‌ها، گربه‌ها و بچه‌ها همگی بصورت طبیعی به وضعیت جنینی خم می‌شوند. بهتر است شما هم همین طور خم شوید. این غریزه طبیعی، ایمنی و اصل بقاست. شما می‌توانید با همین شیوه، در فضای خالی کوچکتری زنده بمانید. زمان وقوع زلزله به سرعت خود را کنار اشیاء بزرگ مانند کاناپه یا اجسام محکمی که در مقابل ضربه کمتر فشرده می‌شوند و در کنار خود فضای خالی باقی می‌گذارند، بکشید.

۳- ساختمان‌های چوبی ایمن‌ترین ساختمان‌هایی هستند که در هنگام وقوع زلزله ممکن است داخل آنها باشید. چوب قابل انعطاف است و با نیروی محرک زلزله به راحتی حرکت می‌کند. اگر یک ساختمان چوبی فرو بریزد، فضاهای خالی بزرگی در آن ایجاد می‌شود. همچنین ساختمان‌های چوبی وزن کمتر و قدرت خرد کنندگی کمتر دارند. ساختمان‌های آجری ممکن است در حد قطعات آجر متلاشی شوند و صدمات زیادی وارد کنند. اجساد له شده در ساختمان‌های آجری به نسبت اجساد مانده زیر قطعات بتونی به مراتب صدمات کمتری دیده‌اند.

۴- اگر زلزله در شب و زمانی که شما در رختخواب خود هستید اتفاق بیفتد، کافی‌ست از روی تخت پایین بغلتید. همیشه یک فضای ایمنی مناست اطراف تخت‌ها وجود دارد. هتل‌ها می‌توانند با نصب تابلوهای راهنما پشت در اتاق‌ها با این توصیه که هنگام وقوع زلزله روی زمین کنار تخت دراز بکشید، به زنده ماندن تعداد بیشتری کمک کنند.

۵- اگر هنگام وقوع زلزله در حال تماشای تلویزیون هستید و فرار از در یا پنجره به سادگی برایتان ممکن نیست، در وضعیت جنینی، کنار کاناپه، میز یا یک صندلی بزرگ خم شوید.

۶- هر کسی که زمان وقوع زلزله در چهارچوب در باشد، محکوم به مرگ است. اگر پایه‌های در به جلو یا عقب بیفتند، کسی که در چهارچوب است زیر مصالح ساختمانی خواهد ماند. اگر پایه‌های در به سمت طرفین بیفتد، کسی که در چهارچوب باشد زیر پایه‌ها له خواهد شد. بنابراین در هر صورت جان خود را از دست خواهد داد. 

۷- هرگز هنگام وقوع زلزله روی پله‌ها نروید. پله‌ها گشتاور فرنکاسی متفاوتی دارند و جدا از تنه‌ی اصلی ساختمان نوسان می‌کنند. به عبارتی، پله‌ها و بقیه‌ی ساختمان به هم برخورد می‌کنند تا وقتی که شکست سازه‌ای در پله رخ دهد. کسانی که روی پله‌ها باشند، قبل از اینکه پله‌ها خراب شود، گرفتار گام‌های پله خواهند شد و بصورت وحشتناکی قطع عضو می‌شوند. در هنگام زلزله، حتی اگر ساختمان فرو نریزد، باز از پله‌ها دور شوید. پله‌ها احتمال تخریب بیشتری نسبت به سایر مناطق دارد. حتی اگر پله‌ها بر اثر زلزله فرو نریزد، ممکن است در اثر وزن ازدحام افرادی که فریادکشان بر آن در حال فرارند، تخریب شود. همیشه پله‌ها باید پس از وقوع هر زلزله، حتی اگر ساختمان آسیب ندیده باشد، از نظر ایمنی بررسی شود.

۸- در هنگام وقوع زلزله به دیوارهای محیطی ساختمان نزدیک شوید یا در صورت امکان خارج از محیط ساختمان بروید. هرچه داخل‌تر و دورتر از دیوارهای محیطی ساختمان باشید، احتمال اینکه راه گریز شما مسدود شود، بیشتر خواهد بود.

۹- کسانی که در هنگام وقوع زلزله در خیابان‌ها، داخل خودروی خود می‌مانند، وقتی که خیابان طبقه‌ی بالایی (در اتوبان‌های دو طبقه) روی آنها خراب می‌شود، جان خود را از دست می‌دهند. این دقیقن همان اتفاقی است که در بزرگراه نیمیتز رخ داد و قربانیان زلزله‌ی سانفرانسیسکو آنهایی بودند که داخل خودروهای خود باقی ماندند. آنها ممکن بود زنده بمانند اگر از خودرو خارج می‌شدند و کنار آن می‌نشستند یا دراز می‌کشیدند. تمام خودروهای له شده در آن زلزله، بجز خودروهایی که ستون‌های پل مستقیم روی آنها سقوط کرده بود، دارای فضای خالی به ارتفاع ۹۰ سانتی‌متر در اطراف خود بودند.

۱۰- کاغذ دارای خاصیت ارتجاعی است و زیاد فشرده نمی‌شود. این را از خزیدن به داخل خرابه‌های دفاتر روزنامه یا اداراتی که کاغذهای انباشته داشتند، دریافته‌ام. در نتیجه فضاهای خالی زیادی اطراف بسته‌های کاغذ بوجود می‌آید که زمان وقوع زلزله می‌تواند مورد استفاده قرار بگیرد.

۱۳۹۳/۰۳/۰۸

مامانِ خوبِ من


دو روز است که از خانه بیرون نرفته‌ام. مامان می‌گوید مثل مرغ چرا نشسته‌ای توی لانه‌ات؟ مثل مرغ، روزنامه‌ها را پهن کرده‌ام اطرافم. دامن چین دار بلندم اطراف تنم، زیر روزنامه‌های سیاه و سفید مانده. مامان یک هویج پوست کنده می‌دهد دستم. می‌خندد و می‌گوید: «بخور چشم‌هات تقویت بشن». می‌خندم و می‌گویم: «دیگه همه چیزو سیاه و سفید می‌بینم». دلم می‌خواهد بلند شوم و مامان را در آن پیراهن قرمزش بغل کنم و ببوسم. قرمزی ماتیک همیشه از خط دور لب‌هایش بیرون می‌زند. اینطور عادت کرده است. خط شکسته‌ی زیبای لب بالایش را همیشه با ماتیک صاف می‌کند. گوشه‌های دهانش هم همیشه رنگ اضافی دارد. سرمه‌ای که هر روز صبح توی چشم‌هایش می‌کشد کمرنگ شده و زیر چشم‌ها را کمی سیاه کرده. سرمه را خودش درست می‌کند. بادام و فندق را دود می‌دهد کف یک بشقاب و بعد دودش را با نوک کارد جمع می‌کند و میریزد در سرمه‌دان. هدیه برای روز مادر یک سرمه‌دان چوبی قرمز خریده‌ام با نقش‌ اسب‌های کمی برجسته. نمی‌دانم نقش برجسته‌ی اسب دوست داشته باشد یا نه. ولی سرمه‌دان قدیمی‌اش شکسته. همان را هنوز استفاده می‌کند و فرصتی نبوده که برای خودش یک سرمه‌دان نو بخرد. سیم سشوارش هم پاره شده. کارم با این روزنامه‌ها تمام بشود، باید سیم سشوار را هم درست کنم. مامان هر روز حمام می‌کند و هر روز موهای خوشرنگ طلایی‌اش را سشوار می‌کشد. موها را می‌پیچد لای برس گرد و با حوصله برس را از لای موها می‌کشد بیرون. وقت‌هایی که موهایش صاف می‌شود و می‌ریزد توی صورتش، خیال می‌کند خیلی خوشگل شده است. تا شب چند بار خودش را جلوی آینه نگاه می‌کند و می‌گوید «حالا اگه می‌خواستم یه عروسی برم موهام به این خوبی نمی‌شد». موهای مامان همین رنگی بوده همیشه. یک جور طلایی که نارنجی نیست و بیشتر درخشش طلا دارد. من زردی طلا را دوست ندارم و موهای مامان آنطور زرد نیست. هنوز موهایش را رنگ نکرده چون همین رنگ را روی موهایش دوست دارد. امروز موهایش را جمع کرده با دو تا گیره از دو طرف. این گیره‌ها را یکی از شاگردهایش هدیه‌ی روز معلم داده است. دوستشان دارد یا روی سرش راحت‌اند، چون زیاد می‌بینم که موهایش را با آنها بسته باشد. دلم می‌خواهد از جایم بلند بشوم و موهای مامان را لای گیره‌ها مرتب کنم. یک دسته مو از لای گیره‌ها بیرون آمده و رفته رو به هوا.
هویج را با دو تا انگشت گرفته‌ام و گاز می‌زنم. بدم می‌آید دستی که به روزنامه زده‌ام را بزنم به خوراکی. می‌دانم که سیاهی کلمات چسبیده به دست‌هایم. می‌دانم که حالا روی هویجم، رد انگشت‌هایم، سیاه شده. مامان همین حس را وقتی به پول دست می‌زند دارد. مثل من که می‌نشینم وسط حلقه‌ی روزنامه‌هایم، می‌نشیند وسط حلقه‌ی کاغذهایش. اول هر ماه حساب قسط‌هایش را جدا جدا می‌گذارد لای کاغذهای سفید. روی کاغذها یادداشت می‌نویسد. بعد همه را می‌چیند روی هم و می‌گذاردشان در یک کیسه‌ی نایلونی. کیسه را می‌گذارد در یک زیپ مخصوص کیفش. دلش نمی‌خواهد پول بخورد به خودکار و دستمال کاغذی و سویچ ماشین و چیزهای دیگر. می‌گوید «معلوم نیست چند تا دست دماغی خورده به این پولا». خیلی بدش می‌آید که ببیند کسی دارد محتویات دماغش را می‌کاود. در ترافیک همیشه چندبار اعتراض می‌کند که «اَه کثافت. دستشو تا ته کرده تو دماغش». 
هویج را تا جایی که به دست گرفته‌ام گاز می‌زنم و باقی‌اش را می‌گذارم لای چین دامنم که مامان نبیند. اگر ببیند حرص می‌خورد که دامنم را کثیف کرده‌ام. یا که هویج را کثیف کرده‌ام. بهرحال جای خوراکی یا توی دهان است و یا توی یخچال. من میوه‌ی سرد نمی‌خورم. نیم ساعتی می‌گذارمشان از یخچال بیرون تا گرم شوند. مامان اگر ببیند برشان می‌گرداند به یخچال. یکبار سیبی را از چشم مامان دزدیده بودم و بعد فراموش کرده بودم. یک هفته بعد مامان سیب چروکیده را گرفته بود دستش و می‌گفت: «نعمت زوالی می‌کنی». 
سرگرم بریدن و دسته بندی تکه‌های روزنامه‌ها هستم که مامان برای ناهار صدایم می‌کند. بلند می‌شوم و تکه‌ی هویج از روی دامنم می‌افتد. توی مشتم می‌گیرمش که بیندازمش دور. دست‌هایم را با صابون می‌شورم. مامان سه تا بشقاب روی میز چیده. سه تا قاشق و سه تا چنگال از توی کشو برمی‌دارم و می‌گذارم توی بشقاب‌ها. مامان هویج پلو را می‌کشد در دیس و می‌گوید: «بابا امروز دیر میاد خونه. منتظرش نمی‌شیم». هویج پلو دوست دارم. دستپخت مامان خیلی خوب نیست اما بعضی غذاهایش را خیلی دوست دارم. خودش هویج پلو را با خرما می‌خورد. دارچین اضافه هم روی برنجش می‌ریزد. من با ماست می‌خورم. از یخچال ظرف ماست و قوطی خرما را درمی‌آورم و می‌گذارم روی میز. مامان ظرف‌های اضافی را می‌گذارد در ظرفشویی و می‌گوید «تو شروع کن». عادت دارد که قبل از غذا خوردن، ظرف‌های اضافی را جمع می‌کند. اگر لازم باشد چیزی را می‌شورد یا ته قابلمه آب می‌ریزد که بعد از ناهار راحت شسته شود. ظرف‌های ناهار را هر وقت خانه باشم، من می‌شورم، اما مامان دوست ندارد من غذا درست کنم. می‌گوید ظرف زیاد کثیف می‌کنی. می‌گوید معطل می‌کنی. دلش می‌خواهد خودش نظارت به کار آشپزخانه داشته باشد. بیکار نمی‌تواند بنشیند تا یک نفر دیگر کاری برایش بکند. ظرف‌ها را ولی می‌گذارد که من بشورم. خودش بعد ناهار بیشتر می‌ماند سر میز و چیزهای اضافه می‌خورد. گاهی برای خودش مربا می‌آورد و چند قاشق خالی می‌خورد. گاهی ماست می‌خورد. گاهی نون و پنیر می‌خورد. بعد هم بلند می‌شود و آشپزخانه را مرتب می‌کند. وقت مرتب کردن آشپزخانه آنقدر با فکر و خیال‌های خودش سرگرم می‌شود که هیچ حرف نمی‌زند. وقت آشپزی ممکن است آواز بخواند، اما وقت مرتب کردن آشپزخانه نه. دلم می‌خواهد از کار کردنش در آشپزخانه فیلم بگیرم. مامان دوست ندارد که از خلوت تنهایی‌اش فیلم بگیرم. خلوتش به هم می‌خورد. هنرپیشه‌ی خوبی نیست. خنده‌اش می‌گیرد و کارهایش مصنوعی می‌شوند. یک بار خواستم ازش فیلم بگیرم وقتی بافتنی می‌بافد، اما آنقدر خندید و آنقدر حرف زد و آنقدر سوال کرد که من هم خنده‌ام گرفته بود. سی ثانیه فیلم شد که میکس کردم با فیلم‌های دیگر.
مامان هسته‌ی خرما را در دهنش با دقت تمیز می‌کند و درش می‌آورد. شیرینی بیشتر از ترشی دوست دارد. غذایش را تمام کرده و دارد خرمای اضافی می‌خورد. بلند می‌شوم که میز را جمع کنم. می‌گوید «جمع نکن بابا هنوز میاد». وقت‌هایی که بابا دیرتر می‌رسد و ما زودتر ناهار می‌خوریم، مامان همانطور می‌نشیند پشت میز تا بابا برسد. گاهی خودش را با کارهای نشستنی آشپزخانه سرگرم می‌کند. گاهی تلویزیون می‌بیند. امروز هنوز دارد خرما می‌خورد. بشقاب خودم را می‌برم و می‌گذارم در ظرفشویی. می‌گویم برای شستن ظرف‌ها صدایم کند. می‌گوید بروم و به کار خودم برسم. از پشت سر دست‌هایم را حلقه می‌کنم دور تنش. نشسته روی صندلی و یک پایش را گذاشته روی صندلی. با یک پای دیگرش دارد با دمپایی‌اش بازی می‌کند. صورتش را می‌بوسم. دستش را می‌آورد بالا و می‌گذارد روی صورتم. می‌گوید «دختر گل من». صورتم را می‌بوسد. گل سرش را باز می‌کنم و موهایش را مرتب می‌کنم و دوباره گل سر را می‌زنم به موهایش. می‌روم دوباره توی اتاق خودم. می‌نشینم قاطی کاغذها. دامن چین‌دار بلندم پهن می‌شود روی روزنامه‌ها.