۱۳۹۴/۱۱/۲۴

بخاطر بسپار



بخاطر بسپار
عشق من
روزهایی را که ما بر زمین خود ایستاده‌ایم
و باران از آسمان بالای سرمان 
بر بدن‌های سردمان می‌بارد
قلب‌هایمان را
که عطر نان برشته می‌دهد
و دست‌هایمان
که خاطرات را نوازش می‌کنند

به خاطر بسپار عشق من
روزها و شب‌ها را
که رویاها و واقعیت‌های ما تسخیرشان می‌کند
دوستم بدار
و به خاطر بسپار
عشق من!
که حقیقت دوست داشتنی‌ست
من و تو حقیقتیم
بر زمین خود ایستاده‌ایم
و باران را از آسمان خود می‌نوشیم.

۱۳۹۴/۱۰/۰۱

یلدات مبارک



اولین بار بود که تبریک یلدا می‌شنید از کسی: «سلام سراب، یلدات مبارک.»
به همین صراحت و همین اختصار. نور، اتاق را روشن‌تر کرده بود. تنش گرما می‌گرفت از کلمات. هوا غلیظ‌تر بود؛ اتاق، تنگ‌تر.
زکیه خانم از جلوی در اتاق رد شد. پیراهن سیاهش یک‌وری شده بود روی تنش. موهای نامرتبش ول بود روی سرش. روسری‌اش را سنجاق کرده بود به گوشه‌ی لباسش. رفت و برگشت. «سراب خانم دیگه نوبت اتاق شماست. اجازه هست؟»
چشم دوخت به زکیه خانم و لبخند زد. ایکاش این لبخند رو به تو بود. ایکاش این نگاه تو بود. «بفرما زکیه خانم. الان بلند می‌شم».
- «پاشو خانم پشتت خم شد پشت اون کامپیوتر. زود اتاقتو جارو می‌زنم، تر و تمیز بشه».
بلند شد از جا. توی دلش چیزی به جا نبود. گوشت و استخوانش نرم‌تر شده بود. توی حجم پستان‌هایش خالی‌تر بود. بازوهایش سنگینی می‌کرد. خسته بود. راه نمی‌توانست برود. از کی تا بحال کسی یلدا را تبریک می‌گوید؟ «سلام سراب...» اسمش به خیالش مقدس شده بود. شیرین شده بود. ترش بود. در دهان آب می‌شد و دهانش پر آب می‌شد و لب‌هایش خشک. «...سراب، یلدات مبارک»!
از اتاق رفت بیرون. بوی گل پیچیده بود توی سرش. رفت و خودش را جمع کرد روی مبل. سرش را گذاشت یک طرف و پاهایش را جمع کرد توی شکمش.
«چیه مادر ناخوشی»؟
- «نه خوبم. زکیه خانم رفته اتاقمو تمیز کنه، موندم علاف».
- «پاشو برو ببین چی کار داره می‌کنه اگه چیزی لازم داره بده دم دستش».
خودش را به زور از روی مبل بلند کرد. راه افتاد سمت اتاق. انگار خیابانی را طی می‌کند. انگار پا روی ماسه‌های بیابانی می‌گذارد. زمین داغ بود. کف پاهایش می‌سوخت. به اتاق نمی‌رسید. به اتاق رسید.
- «چیزی لازم نداری زکیه خانم»؟
- «نه خانم گل. الان تموم می‌شه».
زکیه خانم دستمال را بی دقت می‌کشید لابلای کتاب‌ها و عروسک‌ها. همه چیز را جابجا می‌کرد. رد دستمالش همه جا می‌ماند. آشغال هنوز این جا و آن جا روی زمین بود. زکیه خانم گفت: «تموم شد سراب خانم. بیا بشین سر درس و مشقت».
روی شیشه‌ی مانیتور رد راه راه کشیدگی دستمال مانده بود. سراب دستمال گردگیری خودش را از توی کمدش برداشت و کشید روی شیشه‌ی مانیتور. نه محکم. آرام. با حوصله. ایکاش این صورت تو بود و دست من که کشیده می‌شد روی نرمی گونه‌هات. روی پلک‌هات.
نشست روی صندلی. سرش را تکیه داد روی میز و دست‌هایش را آویخت. پاهایش را تکیه داد روی زمین. سر برداشت و خیره شد به صفحه‌ی سیاه. وقت چیست حالا؟ درس و مشق؟
بلند شد و رفت از اتاق بیرون. زکیه خانم رفته بود روی چهارپایه و دکور اتاق نشیمن را تمیز می‌کرد. «نیفتی زکیه خانم». 
- «نه دختر مواظبم».
- «یه چایی بریزم برات»؟
- «دستت طلا. خیر ببینی».
بخار از لابلای درزها، کناره‌های قوری بالا می‌رفت. سراب دو تا لیوان و استکان مخصوص مامان را برداشت و گذاشت توی سینی. چای ریخت و قوری را باز گذاشت روی حجم بخار. مچ دستش از داغی بخار سوخت. بگذار کفاره‌ی عشق باشد این. بگذار کفاره‌ی شوق شنیدن نامم باشد از دهان تو، نه، خواندن اسمم باشد که به فشار انگشت‌های تو روی کلیدها نوشته شده. دستش را گرفت زیر سردی آبی که از شیر می‌ریخت. درد دلخواهی لجوج مانده بود روی مچ دستش. بگذار داغ بماند روی تنم. یاد این نیمه روزی که یادم کرده‌ای. یلدایی که معنا داده‌ای.
آب از دستش می‌چکید و درد مستقیم می‌رفت تا توی شکمش. سینی را برد توی اتاق نشیمن و گذاشت روی میز. «زکیه خانم بیا خستگی بگیر یه کم». 
مامان آمد نشست روی مبل و همانطور که تکیه می‌داد، استکان چای خودش را هم برداشت. زکیه خانم آمد و نشست روی زمین، کنار میز. لیوان چایش را برداشت و دعایی خواند و همانطور داغ سرکشید.
- «قند بردار زکیه خانم».
- «نه مادر دکتر قدغن کرده برام. گفته اگه روزی یه دونه قند بیشتر بخوری، عمرت کف دست خودته».
- «مامان بلند شد از جا و گفت: «بذار کشمش بیارم برات». زکیه خانم هورتی از چای داغ کشید و ذکری زیر لب گفت. رد بخار سوخت روی دست سراب. توی دلش چیزی سر جا نبود. توی تنش جای چیزی خالی بود. مامان یک ظرف کشمش آورد و با دستمزد زکیه خانم توی پاکت، گذاشت روی میز. «یلدات مبارک باشه زکیه خانم».
- «دستت درد نکنه خانم‌. خیر ببینی».
زکیه خانم پاکت را لوله کرد و گذاشت جایی میان سینه و لابلای لباس‌ها سنجاقش کرد. دستی به موهای نامرتبش کشید و روسری‌اش را روی شانه جابجا کرد. زیر لب دعا خواند. هورت از چای کشید و بلند شد.
از کی تا بحال کسی یلدا را تبریک می‌گوید؟ «...یلدات مبارک سراب»!
رد داغی روی مچ دستش سوخت.

۱۳۹۴/۰۸/۱۴

عاطفه‌ی حماقت‌بار



از خدامون بود یکی بمیره تا بتونیم یه روز کامل با بچه‌های خاله‌م باشیم. اوناها بزرگتر بودن و از خونه کمتر درمیومدن و برای همین ما رو از صبح می‌بردن می‌ذاشتن اونجا تا عصر که مراسم خاکسپاری تموم بشه و خسته و هلاک بیان دنبالمون. 
چیز زیادی از مرگ نمی‌فهمیدیم، اما لذت یک روز کامل با هم بودن و اطمینان از اینکه تا عصر نمیان دنبالمون با هامون بود. یادم نیست صبح خاکسپاری کدوم خدابیامرز بود، به محضی که رسیدیم به بچه‌ها با شوق و ذوق شروع کردیم به شمردن که: آخ جون هنوز اول، دوم، سوم، هفتم، چهلم... خاله و مامانم با چشمای قرمز باد کرده از گریه، تو چادرای سیاه که خیلی بهشون میومد گفتن: خاک بر سرتون... طرف مرده شماها دارین اینطور خوشحالی می‌کنین؟
می‌دونستیم که میرن تمام راه تو ماشین هی حرف می‌زنن از زمین و زمان و وسطاش هی اشک می‌ریزن، گاهی بیشتر، گاهی کمتر...
آرزومون بود که بهمون اجازه بدن چند ساعت بریم خونه دوستامون. یه مهمونی تنهایی بریم. یه شب خونه‌شون بخوابیم...
امروز که دیدم به هرکی می‌رسم با هیجان و اضطراب میگم: فردا شب سپنتا قراره بخوابه تو مهدکودک. بار اولشه که تنهایی جایی می‌خوابه... تازه فهمیدم که چقدر نگرانم. به همه می‌گفتم: اون خوشحاله، من اما خیلی نگرانم.
شاید تا دیروز که تصمیمش هنوز به این بود که شب اونجا نمونه، با وجودی که حرص می‌خوردم عجب بچه‌ی بی‌بخاریه، ته دلم قرص‌تر بود. دیروز که رفتم دنبالش و با خوشحالی گفت تصمیم خودشو گرفته، دلم هوری ریخت تو. 
پسرکم... پسرکم کوچولوم که داره بزرگ میشه، که هنوز نصف شبا میاد خودشو جا می‌کنه زیر پتوی من و حتی اگه تمام شب کنار من خوابیده باشه، باز سهمیه‌ی زیر پتوی مامان خوابیدن دم صبحش سر جاست، او که اینطور من رو به خودش عادت داده و من به حضورش اینهمه دلگرمم، حالا می‌خواد یه شب با دوستاش دور از من بخوابه. هم راضی‌ام از اینکه داره بزرگ میشه و هم با همه‌ی وجودم نگرانم و این نگرانی رو با تمام جسمم حس می‌کنم.
مامان من حتی هنوز بعد اینهمه سال که ازش جدا زندگی می‌کنم، بازم دلواپسه و بازم دلتنگی می‌کنه و تا همین چند سال پیش بهم می‌گفت هیچ وقت منو نمی‌بخشه که ازش دور زندگی می‌کنم. جرات نمی‌کنم ازش اجازه بگیرم برای اینکه بعد از مردنم بتونم اعضای بدنم رو اهدا کنم. تا شروع می‌کنه به دلتنگی کردن حرف رو کوتاه می‌کنم و دلم نمی‌خواد از این دور بدونم که دلتنگی‌هاش اشک می‌شن و جسم و روحش رو می‌خراشن.
یادم نمیره اون وقت‌هایی رو که دیرتر میومدیم خونه، جایی بودیم یا کاری داشتیم و وقتی برمی‌گشتیم می‌دیدیم بابا داره تو کوچه قدم می‌زنه و سیگار می‌کشه. یا روی مبل جلوی تلویزیون خوابش برده اما همونجا مونده تا مطمئن بشه که ما برگشتیم. 
مامان من هیچ وقت حاضر نبود حتی به این موضوع فکر کنه که یه روزی ممکنه دور از هم زندگی کنیم. من اما خیلی زود دارم خودمو آماده می‌کنم. سعی می‌کنم قدر این روزهایی که سپنتا هنوز پیش ما هست رو بدونم. و حالا مطمئنم که هیچ وقتِ هیچ وقت به دوریش عادت نمی‌کنم.
عجب عاطفه‌ی حماقت باری!!

۱۳۹۴/۰۷/۱۶

گنجینه‌های کوچک


دیروز عصر که رسیدم مهدکودک، پسرکم شاکی آمد سراغم و همینطور یکبند حرف می‌زد و اعتراض می‌کرد به اینکه با پاول دعوایش شده بود. پاول بهترین دوست همکلاسی‌اش است که با هم فقط وقت می‌گذرانند. بس که از همه چیز می‌گفت نمی‌فهمیدم موضوع چیست. از آن طرف پاول آمده بود و هی می‌گفت سپنتا یا اونو بده به من و یا من دیگه هیچ وقتِ هیچ وقت باهات دوست نیستم. هیچ وقت!... هم خنده‌ام گرفته بود و هم کنجکاو بودم بدانم این دعوای دوستانه سر چیست. دعوا سر این تکه‌ی چوب بود. سپنتا می‌گفت خودم اول پیدایش کرده‌ام و دلم نمی‌خواهد به او بدهمش. می‌گفت من جای مخفی چوب‌های خودم را دارم و هر چوبی که پیدا می‌کنم می‌گذارمش آنجا. پاول می‌گوید چوب‌هایت را بده به من و در عوض از گنج من بگیر. ولی گنج او فرق دارد. چوب نیست. مثلن بلوط است. خلاصه که اوضاعی بود. ظاهرن بر سر این گنجینه‌ها دعوا و کتک کاری هم کرده بودند. این یکی زده بوده به سینه‌ی آن یکی و آن یکی این یکی را انداخته بوده زمین. هنوز هر دو عصبانی بودند و هنوز پاول اصرار می‌کرد و هنوز سپنتا از گنج کوچکش محافظت می‌کرد که مبادا دزدیده شود...

- گنجینه‌های کوچکی دارند بچه‌ها.
- امروز باز با هم دوست شده بودند. رویاهای کوچکی دارند بچه‌ها.