۱۳۸۴/۰۹/۰۹

یه تیکه از بهشت

خدا یه تیکه از بهشتشو گم کرده
در به در دنبالش می گرده
پشت پلک و زیر بال همه ی فرشته هاشو نگاه می کنه
پشت کوه ها و زیر اقیانوس هاشو می بینه
هر جا که به فکرش برسه
حتی تو صندوقچه ی جواهراتش.

ولی من می دونم اون کجاست
خودم با چشمای خودم دیدم
که تو اونو لای چین موهات قایم کرده بودی.
خودم دیدم که توی نگاهت بود
و روی لبخندت.

ولی من هیچی به هیچکی نمی گم
دهنم قرص قرصه
چون نمی خوام به گوش خدا برسه
آخه خدا خیلی بدجنسه
هر چیز خوبو به زور مال خودش می کنه
نمی خوام اونو ازت پس بگیره
آخه اون تیکه از بهشت پیش تو
فقط مال خودمه
بذار خدا حالا حالاها دنبالش بگرده.

۱۳۸۴/۰۹/۰۴

قانون

کسی می گفت هر چیزی که تابع قید و قانون باشد، زیباست. دلیل کافی برای بحث کردن و مخالفت کردن نداشتم. می دانستم که دلایلم را رد می کند و آنقدر دور خودش می پیچاندم تا آخرش بتواند به سردرگمی هایم بخندد. وگرنه دلم می خواست بگویم که عشق زیباست، به شرط اینکه تابع قانون نباشد. قید و بند، روح عشق را افسرده می کند. دلم می خواست بگویم که آزادی زیباترین و باشکوه ترین است. دلم می خواست بگویم که هیچ قیدی من را مجبور نمی کند آنهمه وقت بگذارم برای ریز کردن تکه های نان و هیچ قانونی پرنده ها را پشت پنجره نمی کشاند. پرنده ها زیبا و شادند.
یاد نامه ی یک دوست افتادم. خیلی دقیق به خاطر ندارم ولی برایم نوشته بود: تابحال شده که در اعماق وجودت به چیزی باور داشته باشی که همه، با انواع قوانین فیزیک و شیمی و ریاضی به تو نشان داده باشند که اشتباه می کنی؟ و شده که یک روز کسی بدون قانون، ولی آشکار و هویدا به تو ثابت کرده باشد که حق با تو بوده است؟

غلظت خواب

به غلظت مایع ظرفشویی «گلی» زرد
می ریزم روی اسکاچ سبز
کشیده می شوم پشت و روی بشقاب های چینی
مالیده می شوم درون قابلمه ی روحی
قاشق ها را برق می اندازم
جرم لیوان ها را می گیرم
سینک ظرفشویی را تمیز می کنم
پر آب و فشرده می شوم
می خوابم در سوراخ پشت خرگوش کوچک سفالی

۱۳۸۴/۰۹/۰۱

پیوند

دیشب که آمدی
من مرده بودم
قلبم جوانه زده بود.
شاخه در اندام هایم می خزید
وقتی که تو لمسشان می کردی.

برگ کرده بود سرانگشتانم
پرنده لانه کرده بود لای موهایم.
شکوفه از نوک ...هایم بیرون می زد
وقتی که تو می مکیدیشان.
شهد میوه های رسیده از لب هایم جاری بود
وقتی که تو می نوشیدیشان.

دیشب که آمدی
ران هایت را که به ران هایم پیوند زدی
قلبم جوانه زد، برگ کرد
شکوفه داد، میوه رساند
و من مرده بودم.

وبلاگم یک ساله شد

سلام به همه!
با آهنگ «تقویم تاریخ» رادیو بخوانید: یک سال پیش در چنین روزی...
درست سیصد و شصت و پنج روز پیش، در یک صبح آفتابی، مثل همین امروز، صفحه ام متولد شد. داستانش را از اول می گویم.
با «امید میلانی» در یاهو مسنجر صحبت می کردم که پرسید: «تو چی؟ وبلاگ نداری؟» گفتم: «نه. ولی خیلی دلم می خواد یکی داشته باشم.» این حرف ها آغاز یک دوره ی جدید در زندگی من شدند. امید مثل یک معلم با حوصله شروع کرد. چنان با دقت راهنمایی ام کرد که خیلی زود صفحه ام شکل گرفت و توانستم اولین کامنت را بنویسم.
مشکل ترین قسمت کار، انتخاب اسم برای صفحه بود. اسمش را گذاشتم «خورشید». و بعد که فهمیدم آن اسم بالای صفحه ام می نشیند، نوشتم: «به خورشید سلام می کنم».
جالب ترین اتفاقی که در این ارتباط افتاد زمانی بود که امید گفت: «حالا آدرست رو بده برم ببینم.» درگیری با تنظیمات وبلاگ حواسم را آنقدر پرت کرده بود که آدرسم را فراموش کرده بودم. چنان هول کرده بودم که انگار چیز مهمی را گم کرده باشم. خنده ام گرفته بود.
از آن روز به بعد، دیگر نوشته هایم جایی داشتند که باشند تا شاید کسی بخواندشان. یک بار به دوستی می گفتم «نوشته ای که خوانده نشود، مثل آبی ست که نوشیده نشده باشد». حالا نوشته هایم خوانده می شوند. حالا همه ی زندگی ام در حضور این صفحه می گذرد. تنها جایی یا تنها چیزی که می توانم ادعا کنم مال من است. حالا اگر این صفحه باز نشود، من حتی آدرس نوشته های دوستانم را ندارم. اینجا برای من مجموعه ی کاملی شده از همه ی چیزهایی که لازم دارم یا دوست دارم.
در این یک سال خیلی چیز نوشته ام. گمان می کنم که قدری بهتر شده ام. یعنی امیدوارم که بهتر شده باشم. تا چند روز دیگر هم چند تایی از نوشته هایم را از این صفحه حذف می کنم. نمی دانم که این کار چقدر غیر حرفه ای یا غیر اخلاقی ست. ولی این حق را به خودم می دهم که بعضی از نوشته های زاید را حذف کنم. رنگ و طرح صفحه را هم که عوض کرده ام. می دانم که خیلی ها خوششان نمی آید. ولی باز به خودم این حق را می دهم که همه ی زندگی ام را رنگ آبی بزنم. من این رنگ را خیلی دوست دارم.
امیدوارم که خواننده ی نوشته هایم را خسته نکرده باشم. امیدوارم حرف هایی نزده باشم که به کسی برخورده باشد. امیدوارم که خودم و زندگی را خیلی بهتر یا خیلی بدتر از آنچه که هست نشان نداده باشم. امیدوارم کسی را آزار نداده باشم.