۱۳۹۱/۰۱/۱۵

آرزو

شعر از: محمود درویش
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
--------------------

حالا رویای هیچ چیز ندارم.
آرزو را آرزو دارم.
جز همهمه، هیچ رویایی ندارم.
رویا
یا
برباد رفتن
نه.
این روزگار، روزگار من نیست.

زندانی

شعر از: محمود درویش
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
--------------------

نشانی‌ام عوض شده.
ساعت غذا خوردنم
سهمیه‌ی سیگارم، عوض شده،
و رنگ لباس‌هایم، و صورتم و بدنم.
ماه،
اینجا چقدر برایم عزیز است،
زیباتر است و بزرگتر از این پس.
و رایحه‌ی زمین: معطر.
و طعم طبیعت: مطبوع
گویی بر بام خانه‌ی قدیمی‌ام
ستاره‌ای تازه گرفته‌ام
جای چشم‌هایم نشانده‌ام.

زمین برایمان تنگ است

شعر از: محمود درویش
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
--------------------

زمین برایمان تنگ است. در آخرین خط ردیفمان کرده و ما از اندام‌هایمان تهی می‌شویم برای گذشتن.
و زمین لورده‌مان می‌کند. چه گندم‌هایی هستیم، که بمیریم و بارور کنیم.
چه مادری‌ست زمین به غمخواریمان. چه تصویرها از صخره‌هاییم ما که رویایشان را داشتیم،
آینه‌ها. چهره‌هایی از آنها دیدیم، آخرین کسان در میان ما که در آخرین تلاش‌ها در دفاع از جانشان کشته شدند.
ما جشن کودکانشان را اشک ریختیم و ما چهره‌ی آنها را داشتیم که بچه‌هایمان را از پنجره‌های این آخرین جا بیرون پرت می‌کردند، آینه‌های بانزاکت درمیان ستاره‌هایمان.
به کجا خواهیم رفت، بعد از آخرین مرز؟ کجا خواهند رفت پرنده‌ها بعد از آخرین آسمان؟ گیاهان کجا خواهند خوابید بعد از آخرین باد؟
اسم‌هایمان را با بخار می‌نویسیم
کارمین، ما دست‌هایمان را ترانه‌خوان قطع می‌کنیم پیش از اینکه بدنمان کامل شود.
اینجا، ما می‌میریم. اینجا، در آخرین خط. اینجا یا آنجا، و درخت زیتونی از خونمان خواهد رویید.

و زاده می‌شوی

شعر از: محمود درویش
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
--------------------

بسیار چیزها می‌گویم از تفاوت بالابلندی زنان و درختان،
از سِحر زمین، بر سرزمینی که جای هیچ مُهری بر هیچ گذرنامه‌ای نیافتم
گفتم: خانم‌ها و آقایان خوش‌قلب،
زمین آیا، آنطور که ادعا می‌کنید، متعلق به تمام انسان‌هاست؟
خانه‌ی من پس کجاست؟ و من کجا هستم؟ اطرافم را گرفتند و تحسینم کردند
سه دقیقه‎ی تمام. سه دقیقه رهایی و تقدیر...
اطرافم را گرفتند به موافقت از حق بازگشتمان، همچون تمام مرغ‌ها و تمام اسب‌ها، به رویایی سنگین.
با آنها دست دادم، با تک‌تکشان، و به احترام سر خم کردم... و سفرم را پیش گرفتم
به کشوری دیگر، که چیزها بگویم از تفاوت آسمان و باران
و گفتم: خانم‌ها و آقایان خوش‌قلب، زمین آیا از آن تمام انسان‌هاست؟

تو گفتی: چه کنیم با عشق
مادام که لباس‌هایمان را در چمدان‌ها می‌چینیم؟
ببریمش با خودمان؟ رهایش کنیم آویخته در گنجه؟
گفتم: به جای دلخواه خود می‌رود
که بزرگ شده، تکثیر شده.

در آغوشت می‌فشرم تا وقتی به تمامی نیست شوم، سبزه‌ی سفید.
شب‌ات را از هم می‌درم و به دستت می‌آورم، به تمامی...
از تو چیزی کم نیست یا زیاده نیست بر تنم.
تو مادرت هستی و دخترش
و زاده می‌شوی آنگاه که خدا را دعا می‌کنی...

۱۳۹۰/۱۲/۲۸

بهاریه

 
 
بچه که بودم، آنقدر که بزرگ شده بودم اجازه داشته باشم به هر چیزی دست بزنم، همپای خانه تکانی عید، با ذوق و شوق، کابینت‌های آشپزخانه را بیرون می‌ریختم و بی‌جهت تمام ظرف‌های تمیز را می‌شستم. تا همین چند سال پیش نزدیک عید تمام لباس‌های تمیز را از کشوها بیرون می‌کشیدم و می‌شستم. وسواس رسیدن سال نو بود. مثل لباس‌هایی که بوی نویی می‌دادند اما می‌ماندند کنار رختخوابم؛ و مثل اصرارم برای بیدار بودن، لحظه‌ی تحویل سال. این شوق‌های کودکانه کم‌کم از بین می‌روند اما رسم‌ها برقرار می‌مانند. هفت هشت سال گذشته را با سفره‌های هفت سین ناقص گذراندم. همیشه چیزی کم بود اما رسمش همیشه بود. نوروز پارسال را تنها بودم و به دیدار دوستان عزیزی رفتم. دیدن هفت‌سینی که خیلی چیزهایش کم بود، اما بود، به قوت قلبی می‌مانست در انزوا. این اصرارها خستگی را از روح و جسم می‌گیرند.
سفره‌ی هفت سین امسالم متفاوت است. جزء به جزئش را از آغوش مادرم آورده‌ام. هرچند که بعید نیست نداند یا باور نکند یا همین یادآوری هم ناراحتش کند از نبودنم. امسال چند سین اضافه هم دارم. امسال برای اولین بار سبزه هم دارم که تا چشم چپ می‌کنم پسرکم مشت‌هایش را پر می‌کند از دانه‌های تازه جوانه زده. امسال عزیزانی را از دست داده‌ام که صدای گرم و مهربانشان را کم می‌آورم وقت تبریک گفتن‌های تلفنی. و عشق‌هایی تازه دارم، درست مثل جوانه‌های تازه‌ی گندم که تازه فهمیده‌ام باید بیشتر مراقبشان باشم، دیرتر از آب بگیرمشان، خیلی روی هم تلنبارشان نکنم، زیادی پخششان نکنم.
بهار، بهار است. خواهی نخواهی درخت‌ها پر جوانه می‌شوند و بوی باران‌ هم عوض می‌شود. پرنده‌ها متفاوت می‌خوانند. آفتاب متفاوت می‌تابد.
برای همه، چه دوست چه دشمن، نوروزی متفاوت آرزو می‌کنم: زیباتر، روشن‌تر، شادتر.