۱۳۹۲/۰۷/۲۲

خوابیدن در یک شب بارانی پاییز

شعر از: بای جویی
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

سرد است شب، اواخر پاییز است
آرام است در درون، پیرمرد تنها.
دیر وقت است، دراز می‌کشد، چراغ هنوز می‌سوزد.
به خواب می‌رود، در صدای بارش باران.
خاکستر اجاق هنوز گرم است،
عطرش گرما را به لیوان و پتو می‌پیچد.
سپیده که می‌زند، سفید و سرد، هنوز بیدار نشده
برگ‌های سرخ پاییز پله‌ها را پوشانده‌اند.

۱۳۹۲/۰۷/۰۴

قصه‌ی قطاری که دوست نداشت اتاقش سقف داشته باشه



یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود.
سه تا قطار بودند. یکی زرد. یکی آبی. یکی قرمز. خانه‌هایشان نزدیک هم در یک پارکینگ قطار بود و هر کدام برای خودشان یک اتاق داشتند. یک روز یکی از قطارها که رنگش زرد بود گفت: من اینطور اتاق که روی سرش سقف داشته باشد را دوست ندارم. دلم می‌خواهد اتاقم بدون سقف باشد. قطار آبی و قطار قرمز گفتند: اگر اتاقت سقف نداشته باشد، چه کار می‌کنی وقتی باران ببارد؟ قطار زرد گفت: من دوست دارم باران روی تنم ببارد و خیس بشوم. دوست دارم خورشید روی تنم بتابد و گرم بشوم. دوست دارم شب‌ها ستاره‌ها و ماه را تماشا کنم وقت خواب. دوست دارم پرنده‌ها روی دیوارهای اتاقم و روی پشتم بنشینند و آواز بخوانند.
قطار آبی و قطار قرمز گفتند: خب هرطور که خودت دلت بخواهد... ولی ما دلمان می‌خواهد اتاقمان سقف داشته باشد.
روز بعد، قطار زرد رفت و با یک ماشین خاک برداری که از دوست‌هایش بود حرف زد و قرار شد ماشین خاکبرداری با یک کامیون بیایند و سقف اتاق قطار زرد را خراب کنند. 
ماشین خاکبرداری و کامیون، یک روز کامل کار کردند تا سقف اتاق قطار زرد را خراب کنند. ماشین خاکبرداری سقف را خراب می‌کرد و کامیون تند تند خاک‌ و آجر را از آنجا می‌برد و می‌ریخت در خاکروبه‌ها. وقتی کارشان تمام شد، اتاق قطار زرد را تمیز و مرتب کردند و گفتند: بفرما، این هم اتاقت بدون سقف.
آن شب قطار زرد خیلی خوشحال بود. اصلن خوابش نمی‌برد از خوشحالی. می‌توانست از سقف باز اتاقش ماه و ستاره‌ها را تماشا کند. صبح روز بعد، قطار زرد از راه رفتن یک پرنده روی پشتش بیدار شد. یک پرنده روی پشتش نشسته بود و دو تا پرنده هم رو دیوارهای باز اتاقش. از آن به بعد، قطار زرد همیشه خیلی خوشحال بود. فقط تنها مشکلی که داشت این بود که مجبور بود زود به زود رنگش را عوض کند چون زیر باران و زیر نور آفتاب، زود به زد رنگش خراب می‌شد.

۱۳۹۲/۰۶/۱۴

جنگ

شعر از: ماری-کلر بانکوار
ترجمه: نفیسه نواب پور
----------------------------------------

قتل عام، جنگ را پس می‌راند
دورش می‌کند
اما جنگ دوباره به خروشی آغاز می‌شود.
جنگ که تشنه‌ی خون است،
که زمانه‌ی خودش را می‌بلعد.

آه، که کلمات رو به جلو
رو به آینده‌ای پشت به گذشته
به خط شده‌اند

کلمات برگ‌هایی شده‌اند
که معجزآسا بی‌ریشه‌اند
وقتی باد به بازی‌شان می‌گیرد.

خاطرات اما می‌میرند
بخاطر هیچ؟

ممکن نیست که همه چیز
غیر انسانی
غیر حیوانی
تمام شود.

همه چیز
مثل صحبت و خنده‌ی یک بیمار است
لحظه‌ای کوتاه
که کتابی باز است
هیچ صدایی نیست
جز صدای ورق خوردن کاغذ.

۱۳۹۲/۰۶/۰۹

سربالایی



خسته بود. آنقدر که وقتی راه می‌رفت پاهایش خوب از زمین کنده نمی‌شدند. دستش را انداخته بود روی شانه رفیقش و با نفس‌های بریده٬ یکبند حرف می‌زد. سربالایی نفسش را بریده بود. رفیقش دست انداخته بود دور کمرش و آرام می‌کشیدش. با احترام به مردی که خاطرات جنگ‌هایش را تعریف کند٬ به حرف‌هایش گوش می‌داد. نه غمی بود در صدایش و نه افسوسی. مثل کسی که گزارش کارش را سمینار می‌دهد٬ تعریف می‌کرد. معشوقه‌اش را یک روز می‌بیند که سوار یک ماشین قدیمی کرده‌اند و می‌برند. نفهمیده کی. نفهمیده کجا. هرچقدر انتظار کشیده٬ هیچ خبری به دستش نرسیده. خیلی وقت نبوده که با هم آشنا شده بودند. زن همیشه پای پنجره‌ی باز اتاق٬ گلدان‌هایش را آب می‌داده و بهشان می‌رسیده. مرد همیشه وقتی نفس زنان می‌رسیده٬ به او نان تعارف می‌کرده. خیلی کم با هم حرف زده بودند و بیشتر همدیگر را تماشا کرده بودند. و بعد همه چیز با رفتن آن ماشین قدیمی تمام شده بود. مرد نان را هر روز صبح می‌خرد. پنجره‌ی خانه‌ی زن ماه‌هاست که باز نشده. خانه خالی‌ست. گلدان‌ها پوسیده‌اند و کسی نیست آبشان بدهد.

درمورد ژان فولان



تولد ژان فولان بود دیروز. شاعری که دوستش دارم و شناخت دنیای رنگی‌اش را مدیون محسن عمادی عزیزم. حالا که بیشتر در فیس‌بوک می‌نویسم فراموش می‌کنم اینجا هم کپی کنم مطالب را؛ یک روز دیر شد. ترجمه‌هایم از این شاعر دوست داشتنی را می‌توانید در فیس بوک، یا وبلاگ ترجمه‌های خودم یا روی سایت خانه‌ی شاعران جهان ببینید. عکس بالای متن امضای شاعر است. قدری هم درموردش بخوانید:

۲۹ اوت ۱۹۰۳ سالروز تولد ژان فولان است که هم نویسنده بوده و هم حقوقدان و هم شاعری که جوایز مختلفی بابت شعرهایش دریافت کرده. فولان در کانیزی فرانسه به دنیا آمد. کانیزی روستای کوچکی‌ست جنوب سن-لو. فولان از سیزده سالگی به دبیرستان سن-لو رفت و پدرش همانجا علوم طبیعی درس می‌داد. در هجده سالگی وارد دانشکده حقوق شد و در بیست سالگی برای اولین بار به پاریس رفت. بخاطر مشکلات پزشکی از خدمت سربازی معاف شد و همانجا در پاریس ماند. از بیست و چهارسالگی و با عضویت در کانون وکلای پاریس، فولان توانست با بزرگانی چون سالمون، روردی، مک اورلان، جاکوب و لوبان آشنا شود. سپس در سی سالگی اولین مجموعه شعرش را به نام «پنج شعر» منتشر کرد و به این واسطه گیوویک و آلبرت-بیروت را شناخت و توانست برنده‌ی جایزه‌ی مالارمه شود.
ژان فولان در سی و یک سالگی با دختر نقاش معروفی ازدواج کرد که خودش با اسم دینِس نقاشی می‌کشید.
با وجود بینایی ضعیفش، ژان فولان را در سال ۱۹۴۰ بعنوان توپچی به جنگ فرستادند. با اینحال او یک سال بعد برنده‌ی جایزه‌ی بلومنتال شد و شیوه‌ی فکری‌اش مخالف دولت ویشی بود.
فولان در چهل و هشت سالگی عضویت کانون وکلای پاریس را رها کرد که رییس دادگاه بشود. در فاصله‌ی بیست سالی که ژان فولان از ۱۹۴۹ عضو هیات مدیره‌ی انجمن قلم بود، بارها به نقاط مختلف دنیا از جمله تایلند، ژاپن، برزیل، آمریکا و سنگال با همین عنوان سفر کرد و در ۱۹۷۰، برنده‌ی جایزه بزرگ شعر آکادمی فرانسه شد.
۱۰ مارس ۱۹۷۱ روز خوبی برای ژان فولان نبود. او مهمان تورینگ کلاب، در یک کشتی بود. نیمه شب ماشینی باعث وارونه شدن کشتی می‌شود و متاسفانه فولان در این حادثه می‌میرد. او را یک هفته بعد در کانیزی، روستای زادگاهش دفن می‌کنند.
ژان فولان کتاب‌های زیادی از جمله شعر و نقد و داستان در زمان حیاتش منتشر کرده و پس از او کتاب‌های مختلفی درموردش نوشته‌، برای او شعر گفته‌اند و از کارهایش تعریف و تقدیر شده است. به نام ژان فولان هنوز در سن-لو هر سال یک رقابت ادبی برپاست.