۱۳۹۰/۰۳/۰۱

آسمان ابری

شعر از: شارل بودلر
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
--------------------


می‌‏گویند که نگاهت مه‏‌آلود است
چشمان رازآلودت (آبی‏‌اند، خاکستری یا سبز؟)
به سلسله مهرانگیزند، خواب‏‌آلود، بیدادگر،
انعکاس رخوت و رنگ‏‌پریدگی آسمان در آنهاست.

این روزهای سفید، گرم و مستور را به یاد می‏‌آوری
که دل‏های فریفته را به اشک می‏‌گدازند
آنگاه که سوء تفاهم‏‌ها به زانوشان می‏‌افکنند
اعصاب هشیار، خاطر خواب‏‌آلوده را ریشخند می‏‌کنند.

تو گاه به این افق‏‌های زیبا شباهت می‏‌بری
که خورشیدهای فصل‏‌های مه‏‌زده را روشن می‏‌کند...
تو که می‏‌درخشی، چشم‏‌انداز، رطوبت می‏‌گیرد
از درخشش پرتوهایی که از آسمان ابری می‏‌بارد!

آه زن خطرناک، آه فضای دلکش!
من حتی عاشق برف‏‌ھا و شبنم‏‌های یخ‏‌زده‏‌ی توام؟
و عیشی فراتر از یخ و آتش را
از زمستان کینه‏ توزت آیا باز خواهم یافت؟

مشقات

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

از کارخانه‌ها، که مشقات در آنها موج می‌زند
کارگرانی بیرون می‌زنند
هرکدام با رنگ‌هایشان
درمیانشان
کسی بیش از همه در دنیا نمی‌چرخد
جز آن دختری که با خود
شیر یخ‌زده و نان کپک‌زده دارد
و وقتی که همه برمی‌گردند
تا صبر ابدیت را جادو کنند
او تنهایی آواز می‌خواند
آواز عروسی
که در قلب سرخش جاری‌ست.

آخرین بارقه

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

آخرین بارقه از کوره‌‌ی آهنگری برمی‌‌شود
اشیاء، در عیش عظیم خویش
آرام می‌‌گیرند
و غبارهاشان
معلق در هوا
پرده‌ از صداها برمی‌‌دارند
یا چشم‌‌ها را می‌‌بندند
و بر اشیاء فرو می‌‌افتند
همان دم
بر جاده‌‌ای
پروانه‌‌ای مرده
سرخ و سیاه
یکه تجزیه می‌‌شود
پیراهن‌‌های از تن درآمده
گرمای ملایمشان را از دست می‌‌دهند
و دست‌‌های کودک
که هنوز سالهای سال رشد می‌‌کنند
مشغول خاک‌‌بازی‌‌اند.

۱۳۹۰/۰۲/۱۲

دزدان موطلایی

برای دوست کوچک موطلایی‌ام: لوسیا



دزدان زرنگ موطلایی
لیاقت زن‏های ما را می‏‌دزدند
زنان ما به اعماق تاریخ می‏‌غلتند
آنجا که کینه و حسادت
شهرهایمان را ویران می‏‌کنند
پاهای مردان خسته‏‌ی ما را
به گرده‏‌ی اسبان رام نشده می‏‌بندند
در بیابان‏‌ها رها می‏‌کنند.

دزدان زرنگ موطلایی
معصومانه عاشق مردهای ما می‏‌شوند
کودکانه دل می‏‌بازند، دل می‏‌برند
مردان ما
دزدان کوچک موطلایی را می‏‌بوسند
برایشان چای دم می‏‌کنند
غم‏‌هایشان را پنهانی می‏‌خورند
شادی‏‌هایشان را بر سفره پهن می‏‌کنند.

زنان ما
مشت‏‌هایشان را گره می‏‌کنند
اشک می‏‌ریزند
آجر بر آجر می‏‌چینند
دیوارهای زندان‏‌های مخوفشان را ضخیم‏‌تر می‏‌کنند.

مردان ما
مردان خسته‏‌ی ما
ریشه‏‌های طلا را در اعماق معادن می‏‌جویند
و برای رویاهای دزدان کوچکشان
دلواپسند.

۱۳۹۰/۰۱/۱۷

برم دار و ببرم

شعر از: هانری میشو
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
--------------------

برم دار و ببرم به یک کشتی
به یک کشتی کهنه و آرام
به دماغه، یا اگر بخواهیم به کف
و گم‌ام کن، دور، دور.

در افساری عتیقه.
در مخمل فریبنده‌‏ی برف.
در نفس‏‌های آمیخته‌‏ی چند سگ.
در کپه‏‌ی توخالیِ برگ‏‌های خشک.

برم دار و ببرم به بوسه‌‏ها، بی که مرا بشکنی،
به شکم‏‌هایی که بالا می‌‏آیند و نفس می‌‏کشند،
بر فرش‏‌های حصیری و خنده‌‏هایشان،
در دالان‏‌های دراز استخوان‌‏ها و مفصل‏‌ها.

برم دار و ببرم، یا بیشتر، دفنم کن.