نزدیک غروب بود. رسیدیم به پل عابر پیاده. برف باریده بود روی پله ها و یخ زده بود. با احتیاط قدم می گذاشتم روی هر پله و تو کمی پایین تر از من بودی. یک دستم را گرفته بودم به نرده و کیف کوچکی در دست دیگرم بود. مراقب بودم سر نخورم. بالای پل کسی غیر از ما نبود. گفتم «یک لحظه صبر کن برف را تماشا کنیم». سرد بود و باد می وزید. دانه های ریز برف هوا را سفید کرده بودند. ایستادیم رو به بزرگراه. ماشین ها با فاصله و آرام می گذشتند. دستت را حلقه کردی دور بدنم. چسبیده بودم به تو. شروع کردم به لرزیدن. گفتی «شاید این روزها هرگز تکرار نشوند». من خیره شده بودم به سفیدی هوا. دستت را روی بازویم فشار دادی و گفتی«برف، همه ی تصویرها را محو کرده، غیر از این تکه ی پل را». عمیق نفس می کشیدم و هربار مه رقیقی از جلوی چشم هایم بالا می رفت. عضلاتم را شل کردم و خودم را رها کردم بر آرامش حضورت. هنوز گاهی می لرزیدم. کیف در دستم سنگینی می کرد. نور ضعیف ماشین ها از میان ذره های برف خودشان را به ما می رساندند و آرامشمان را دید می زدند. گفتم «کاش این لحظه ها هیچ وقت تمام نشوند». خنده ای کردی و بازهم بیشتر من را به خودت فشردی. گفتم «کاش کنار شومینه روی مبل نشسته بودیم و سرم را تکیه می دادم به سینه ات و می خوابیدم». سردم بود و خوابم می آمد. چند لحظه سرت راخم کردی و چسباندی به سرم. گرمای نفست را روی صورتم حس کردم. گفتم «عجب خاطره ای می شود برف برای من». گفتی «همه چیز خاطره می شود: برف، پل، بزرگراه، مه، همه چیز». خودم را جدا کردم از کنار بدنت و گفتم «برویم، دیر می شود» و راه افتادم. نمی خواستم نگاهت را ببینم. خجالت می کشیدم از اینکه پل همه ی حرف هایمان را شنیده بود. مثل اینکه می خواستی جزئیات همه ی آن تصویرها را در ذهنت ثبت کنی، با دقت نگاهت را روی همه چیز لغزاندی و خودت را رساندی کنارم. یک پله جلوتر از من پایین رفتی. یک دستت را گرفتی به نرده و دست دیگرت قفل شد به دست من. نگاهم نمی کردی و مراقب بودی که سر نخوری. پایین که رسیدیم گفتی «پل چه تحملی دارد». و من دیدم که شانه های پل می لرزید و گریه می کرد.
۱۳۸۳/۱۲/۰۹
۱۳۸۳/۱۲/۰۵
قصاص
وقتی که پیراهن مورد علاقه ات را سوزاندم
به من چشم غره رفتی
و دعوایم کردی
وقتی که برایت پیراهن جدیدی خریدم
هنوز گلایه می کردی
پیراهن جدید را که پوشیدی
بازهم شاد نبودی
حتی حالا که پیراهن کهنه شده را دور می اندازی
به یادم می آوری
که روزی
پیراهن مورد علاقه ات را سوزانده ام
پیراهن سوخته را
می شود دور انداخت
می شود پیراهن جدید خرید
دل من ولی عوض شدنی نیست
قصاص عادلانه ای نبود.
به من چشم غره رفتی
و دعوایم کردی
وقتی که برایت پیراهن جدیدی خریدم
هنوز گلایه می کردی
پیراهن جدید را که پوشیدی
بازهم شاد نبودی
حتی حالا که پیراهن کهنه شده را دور می اندازی
به یادم می آوری
که روزی
پیراهن مورد علاقه ات را سوزانده ام
پیراهن سوخته را
می شود دور انداخت
می شود پیراهن جدید خرید
دل من ولی عوض شدنی نیست
قصاص عادلانه ای نبود.
می دانستم
می گویی چیزی بنویس با قلبت
من سر باز می زنم
می دانم که قلبم را تاب نخواهی آورد.
تو اصرار می کنی
می خواهی قلبم را میان کلمات ببینی
و اصرار می کنی
شروع می کنم به نوشتن
برخلاف میل ام
قلبم سر می خورد روی کاغذ
سرخی خون پخش می شود میان کلمات.
تو چیزی نمی بینی، غیر از خون
چیزی نمی خوانی، غیر از خون
عصبانی می شوی
و کاغذ را پاره می کنی.
می دانستم که قلبم را تاب نخواهی آورد.
من سر باز می زنم
می دانم که قلبم را تاب نخواهی آورد.
تو اصرار می کنی
می خواهی قلبم را میان کلمات ببینی
و اصرار می کنی
شروع می کنم به نوشتن
برخلاف میل ام
قلبم سر می خورد روی کاغذ
سرخی خون پخش می شود میان کلمات.
تو چیزی نمی بینی، غیر از خون
چیزی نمی خوانی، غیر از خون
عصبانی می شوی
و کاغذ را پاره می کنی.
می دانستم که قلبم را تاب نخواهی آورد.
۱۳۸۳/۱۲/۰۲
وقتی که نیستی
تقویم را باز می کنم. کمی زیر و رویش می کنم و به دنبال روزهایی می گردم که حس می کنم گم شده اند. روزهایی که تو را در آن نداشته ام. چندین بار تاریخ ها را چک می کنم، ولی... مثل اینکه اشتباه کرده ام. چیزی گم نشده. همه اش زاده ی دلتنگی های من است. تو فقط دو روز نبوده ای. فکر می کردم ده روزی گذشته باشد. معلوم می شود که نبودنت روزهایم را خیلی طولانی کرده. نمی دانستم که اینطور بی قرارت می شوم.
وقتی که نیستی، همه ی سوال هایم بی جواب می مانند؛ همه ی حرف هایم نگفته. وقتی که نیستی دست هایم همیشه سردند. وقتی که نیستی زمان هم حوصله نمی کند بگذرد. دوباره صدایم بزن. دوباره نگاهم کن. برگرد. دلم برای مهربانی هایت تنگ است.
۱۳۸۳/۱۱/۳۰
آرامش، من، موسیقی، قهوه
طنین موسیقی بی کلامی در فضا پیچیده. شومینه را روشن می کنم و به آشپزخانه می روم. فنجان طلایی کوچک را پر می کنم از آب و خالی اش می کنم درون قهوه جوش. کمی شیر، کمی شکر و یک قاشق قهوه هم می ریزم و می گذارم روی گاز. روی فنجان، تصویر پسر و دختری است کنار ستون تزئینی یک باغ که دستهایشان را ضربدری به هم داده اند و حالتی دارند شبیه رقص. چشم دوخته اند به نگاه همدیگر.
قهوه از اطراف شروع می کند به حباب ساختن و بعد در چند لحظه کف غلیظی رویش جمع می شود و شروع می کند به بالا آمدن. پیچ گاز را می بندم، قهوه را در فنجان می ریزم، روی نعلبکی طلایی اش می گذارم و با خودم بیرون می برم. می نشینم روی مبل راحتی چرمی سفید، آرنج ها را تکیه می دهم به دسته های نرمش و قهوه را آرام آرام می نوشم.
نعلبکی را برعکس می کنم روی فنجان و با شست هایم نگهش می دارم. باقی انگشتهایم زیر فنجان است. هوا را تا جایی که سینه ام جا دارد فرو می برم و با صدای گنگی مثل آه، از حلقم بیرون می فرستم. فنجان را سریع به سمت خودم برمی گردانم. خودم را کش می دهم طرف سنگ باریک پای شومینه و فنجانی که حالا برعکس نشسته است روی نعلبکی را می گذارم همانجا، کنار جعبه ی دستمال کاغذی. پاهایم را دراز می کنم روی میز شیشه ای گرد. دست هایم را ول می کنم روی دسته های مبل و سرم را تکیه می دهم به عقب. گوشه ی سقف، تارعنکبوت دوده گرفته ای آویزان است. یادم باشد یک جاروی دسته بلند هم بخرم.
موسیقی اوج می گیرد، روحم را بالا می برد، حجم می دهد، می چرخاند و باز آرام می شود و من آرامش را در ذره ذره ی وجودم حس می کنم.
یک دستمال کاغذی برمی دارم و چهارلا می کنم. لبه های فنجان را روی دستمال خشک می کنم و چشم می اندازم درون فنجان. خنده ام می گیرد و شادی مثل آب می ریزد درون دلم و می چرخد و جاری می شود در همه ی درونم. یک خورشید بزرگ ته فنجان است و در ادامه اش اسبی که در جاده ی پهن و روشن و مستقیمی از دیواره ی فنجان بالا می رود. در دو طرف جاده، پرنده ها به سمت لبه ی فنجان پرواز می کنند.
فنجان را می گذارم روی نعلبکی. دوباره خودم را ول می کنم درون مبل. چشم هایم را می بندم. عمیق نفس می کشم و رها می شوم در جریان موسیقی.
اشتراک در:
پستها (Atom)