۱۳۹۰/۱۰/۱۰

بر تو می‌گریم

شعر از: رنه وی‌وین - به مادام ال.دِ. م...
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

شب می‌افتد، چون دریچه‌ای تاریک،
بر چشمان مسحورم، بر عزم دیروزم...
احضارت می‌کنم، چه باشکوه، دختر دریا!
و می‌آیم که بر تو بگریم، انگار بر جنازه‌ای.

دیگر هوای افق‌های لاجوردی، پستان‌هایت را متورم نمی‌کنند،
و انگشتان بی‌جانت به حلقه‌ای چنگ انداخته‌اند.
بر اوج موج‌ها رانده‌ای آیا،
که امروز اینچنین بر بالشتک‌های چرکمرد خفته‌ای؟

ابدیت و توفان که از قدیم دلشادت می‌کردند
هنوز آیا بی‌نقص و باارزش‌‌اند
دربرابر آرامش پیوند میان دیگ و آتشدان
و امنیت آغوش شوهری کم‌مایه؟

چشمانت آموزه‌ی هنر نگاهی گرم و شیرین بود
و تسلیم پلک‌هایی بسته.
می‌بینمت، بی‌رمق، کنج اتاق خوابت
با مژه‌های آراسته و سایه‌ی پخش شده‌ی سرمه.

وارفته‌ای و دچار رفتاری مرگ‌گونه‌ای
مسحور رویای آنی که لذتی احمقانه به تو آموخت
رویایی خوش و عمیق.
آه که تو دیروز از خواهران والکیری بودی!

امروز شوهرت مراقب چشمان توست. چه اهانت‌آمیز
پیش از این، دستانت، گردن مثل قویت، جلوه‌گری می‌کردند
مثل کسی که به رعایا و تحسین کنندگانش
گندم‌هایش را نشان می‌دهد؛ باغش و تاکستانش را.

پادشاهی‌ات را واگذار کن و زنی سست باش
بی‌اراده باش دربرابر خواست شوهرت...
تسلیم کن بدن سیالت را به جنبش‌های مکرر،
رام‌تر باش هنوز در برابر جوشش حسادتش.

این عشق خوار را نگه دار، که ناامیدی نمی‌شناسد
روح تو زمانی رویاها داشت...
و هرگز زحمت عبور از راه‌هایی به خود نده
که به حضور آرامش‌بخش عطر جلبک‌ها بند آمده.

دیگر به آواز دریا گوش نسپار، بسی شنیده شده
مثل رویایی در گذر از دریچه‌ی شب به پرده‌ی طلا...
زیرا شب و دریا هنوز با تو خواهند گفت
از بکارت باشکوه و از دست رفته‌ات.

ترانه برای سایه‌ام

شعر از: رنه وی‌وین
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

راست و مستقیم چون سرو،
سایه‌ام به دنبال، پابه‌پای ماده گرگی،
پابه‌پای من که نمی‌خواهدم صبحگاه.
سایه‌ام قدم برمی‌دارد پابه‌پای ماده گرگی،
راست و مستقیم چون سرو.

دنبالم می‌کند، چون ننگی،
در روشنایی صبح.
سرنوشتم را بر آن می‌بینم
افتان و خیزان.
در بیراهه‌ها، صبح‌ها،
سایه‌ام به دنبال، چون ننگی.

سایه‌ام به دنبال، چون ندامت،
رد پاهایم بر علف، تا که چشم کار می‌کند،
بافه‌ی گیاه در بغل،
پیش به سوی باریکه راهی
که سیاهه می‌کند اجساد را.
سایه‌ام به دنبال بر علفزار،
سنگین چون ندامت.

۱۳۹۰/۱۰/۰۷

وقت استراحت

شعر از: رنه وی‌وین
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

پر از برگ‌های شمشاد است
اطراف توده‌ی یخ.
شیرهای درنده فقط میان لغات
در سرودهای مذهبی‌اند
اما سگ‌ها در خیابان‌ها پارس می‌کنند
مردها تشر می‌زنند «خفه شو»
با عجله می‌گذرند
که وقت استراحت را
تمام زنگ‌ها می‌نوازند.

۱۳۹۰/۱۰/۰۶

درها

پشت هر دری که می‌بندیم
چیزی از خودمان را جا می‌گذاریم.

در اتاقک آسانسور بودم
در خودبخود بسته می‌شد
و چیزی را بین ما پاره می‌کرد
که از چشم‌های تو می‌رسید تا دست‌های من
پشت در صدای تیربار می‌شنیدم
هدف، رد نگاه تو بود
پیکان‌های چوبی با نوک‌های فلزی سرد
از آسمان می‌باریدند.

پشت دری بسته بودم
کلیدها را یکی یکی امتحان می‌کردم
هیچ کدام قفل در را باز نمی‌کردند
پشت در، اتاقی بود
که تو در آن، بر تخت چوبی‌ات دراز کشیده بودی.

زلزله همه چیز را ویران کرده بود
دزدها همه چیز را غارت کرده بودند
می‌خواستم تو را پشت در حاضر کنم
خودم را حاضر کنم
روی مبل‌های سرخ بنشینم
پرده‌های سرخ را بکشی
استکان چای دستم بدهی
روبروی من بنشینی
از زمان‌هایی بگویی که تمام آنها را خواب بوده‌ام.

زیر لب آوازی زمزمه می‌کردی
به زبانی که نمی‌فهمیدم
در اتاق قدم می‌زدم
از میان جنگلی می‌گذشتم مخوف
رازها از شاخه‌های به هم تنیده آویزان بودند
چند قدم آنطرف‌تر اتاق دیگری بود
دری داشت که هرگز نمی‌بستیم
آینه‌ای بود که موهایم را در آن شانه می‌زدم
یقه‌ی پیرهنم را بازتر می‌کردم
در آینه نگاهم می‌کردی
انگار به کودکی گرسنه و حیران نگاه می‌کنی
دست می‌کشیدم به صورتم
می‌نشستی روی تخت چوبی‌ات
در اتاق قدم می‌زدم
مرا می‌پاییدی
در مرکز چرخی دوار
دیوانه‌وار می‌چرخیدم.

کلیدها هیچ‌یک قفل دری را باز نکردند که بسته بود
کلیدها را در مشت فشردم
فلز در مشتم نرم شد
با مشت به در کوبیدم
در محو شد
سفیدی نور به تندی از اتاق بیرون زد
اتاق خالی بود
نه مبلی، نه تختی، نه پرده‌ای
فقط پنجره‌ای بود که از آن نور می‌تابید
شهر پشت پنجره در نور می‌درخشید
هزار هزار پنجره، هزار هزار در بسته
تو بودی
در اتاق قدم می‌زدی
از پشت، دست روی شانه‌ام گذاشتی
حالا کنار هم ایستاده بودیم
دست‌ها در کمرگاه‌ یکدیگر
به هم نزدیک شدیم
آهسته آهسته در کالبد هم فرو رفتیم
با چشم‌های من می‌دیدی
با دهان تو می‌گفتم
با گوش‌های من می‌شنیدی
آرام آرام از هم جدا شدیم
دست در دست
به هم نگاه می‌کردیم
و دیگر پشت هیچ در بسته‌ای نماندیم
شبح‌وار
از درها رد می‌شویم.

چشم‌انداز

لب‌هایم را پیش می‌آورم
سوزن‌های منگنه لب‌هایم را به هم می‌دوزند
دست‌هایم طرح لبخندی را لمس می‌کنند
دراز می‌کشم بر سواحل برکه‌های چشم‌هایت
خرچنگ‌ها پیراهنم، پوست تنم را می‌درند
وسیع می‌شوی
چشم‌اندازی می‌شوی کوهستانی
سرسبز
با رودخانه‌ها و آبشارهای عظیم
تصویر را تا می‌زنم
در سینه‌بندم پنهانش می‌کنم
بند کفش‌هایم را می‌بندم
بالاپوشی ارغوانی می‌پوشم
خوش‌دوخت
می‌روم
کلاه پشمی‌ام را پایین می‌کشم
نگاهم را از تمام زن‌ها می‌دزدم
مردهای جوان خوش قیافه را می‌پایم.

اتوبوس راه می‌افتد
از کوچه پس‌کوچه‌های شهری می‌گذرد
که خاطراتش کمردردم را تشدید می‌کنند
دل درد می‌شوم
چشم‌هایم را می‌بندم
باز می‌کنم
زیر آبم
از غرق شدن می‌ترسم
مرد جوانی در صندلی بغل
کتابی می‌خواند که نمی‌شناسم
به موزیکی گوش می‌دهد که نمی‌شنوم
دهانی دارد که لمس نمی‌کنم
انگشت‌هایم را روی بافت درشت روکش صندلی می‌کشم
پستان‌هایم آواره می‌شوند در چشم‌اندازی وسیع
سبز
غوطه می‌خورم در رودخانه‌ها و آبشارها.

دیوارهای ساختمان‌های بلند می‌گذرند
کوچه‌ها به خیابان و خیابان‌ها به جاده می‌رسند
از بالای چندین پل به پایین پرت می‌شوم
جاده بارها در کاسه‌ی سرم تخریب می‌شود
هم سطح چرخ‌ها به آسفالت سفید کوبیده می‌شوم
مهم نیست مسافر صندلی بغل کتابش را باز کند یا ببندد
مهم نیست به موزیکی گوش بدهد
کنار جاده فقط درخت هست و آسمان
جایی از ماشین پیاده می‏شوم
پا می‏گذارم روی خالی آبی آسمان
از آن روز تابحال
پاهایم هیچ کجا روی زمین محکم نشده‏اند
بر چشم‏اندازی راه می‏روم وسیع، سبز
که به لغزشی در خروش رودهایش غلت می‏خورم
یا از بلندی آبشارهایش سقوط می‏کنم
عریانم.

۱۳۹۰/۱۰/۰۵

به زنی که معشوقه است

شعر از: رنه وی‌وین
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

وقتی آمدی، بی‌خیال، در مه
آسمان به کریستال‌های طلا و نقره آغشت.
بدنت لرزش‌های مردد بود
انعطاف‌پذیرتر از موج و تازه‌تر از کف.
شب تابستان
به رویاهای مشرقی رزها و درختچه‌های هندی می‌مانست.

به خود لرزیدم. زنبق‌های درشت و رنگ‌پریده‌ی نمازخانه‌ها
مثل شمع‌های سرد محراب، در دستانت می‌مردند.
عطرشان از نوک انگشتانت می‌چکید و محو می‌شد
در گذر آرام عمیق‌ترین دلواپسی‌ها.
از لباس‌های روشنت
عشق و بی‌تابی بیرون می‌زد.

بر لب‌های بسته‌ام
هراس و شیرینی نخستین بوسه‌ات نشست.
از جای پاهایت، آواز چنگ می‌شنیدم
اوج می‌گرفت تا آسمانی
که شاعران بر آن تکیه می‌زنند
در میان جریان جاری شکست‌های رو به افولشان
تو، با موهای طلایی، بر من ظاهر شدی.

و می‌خواستم آرام کنم
روح تشنه‌ی ابدیت، ناممکن، نامتناهی را
با وردهای سحرآمیز و حیرت‌انگیز.
اما زبان شعر گرفت و به لکنت افتاد
تنها انعکاسی ساده شد، تصویری کودکانه،
سرقتی بی‌محتوا، از خداگونگی‌ات.

۱۳۹۰/۰۹/۳۰

یلدا مبارک

پدرم تعریف می‌کند که برای کودکی‌ام قصه‌ی ابراهیم و آتش می‌گفته و اینکه چطور آتش گلستان شده و چطور من به ناباوری کودکانه سوال‌پیچ و گیجش می‌کرده‌ام. بعد با دوست ادیبی مشورت می‌کند و سخن از اعجاب حضور اسطوره‌های ملی در جان می‌شنود. روزهای بعد برایم داستان رستم پنج‌ساله‌ای را می‌گوید که به مشتی فیل بزرگی را از پا در می‌آورد و حیرت‌زده می‌شود از شور و اشتیاق من برای شنیدن و غروری که از این داستان‌ها در جانم می‌دویده. هنوز هم آن داستان‌ها به من شادی حیرت‌انگیزی می‌دهند.
یلدا هم از آن داستان‌های شیرین است. همیشه ناباورانه شور و اشتیاق مردمی را نگاه کرده‌ام که در آغاز زمستان، سال نو جشن می‌گیرند؛ اما همان حوالی غروری حس می‌کنم از حفظ حرمت خورشید و پاسداشت شب یلدا. این یکی منطقی و آن دیگری غیر منطقی‌ست در ذهنم.
شب‌های زودرس و سرماهای گزنده را دوست ندارم. آسمان‌های خاکستری و ابری غمگینم می‌کنند. اما در میانه‌ی همین سرما و تاریکی، یلدایی را دوست دارم که بشارت روشنی می‌دهد. امیدی که به ذره ذره دیرتر رسیدن شب و ذره ذره زودتر شروع شدن روز در دلم می‌دود، دستمایه‌ی تمام دلخوشی‌هایم می‌شود. یلدا همیشه مبارک است و فرخنده در زندگی من که کمکم می‌کند تاب بیاورم تا بهار.
یلدا بر همه مبارک و فرخنده باد!

۱۳۹۰/۰۹/۲۱

گرم و سرد


سالیان سال، با وزش اولین بادهای پاییزی سرما می‌خوردم و سرفه‌های خشک همراهم می‌ماندند تا حوالی تابستان و بعد از امتحانات ثلث سوم که فراموششان می‌کردم. یادم هست برف می‌بارید. به حتمن کاپشن گرم داشتم که به یادش نمی‌آورم اما تمام روز و در حیاط مدرسه زیر مانتوی پارچه‌ای فقط یک تی‌شرت می‌پوشیدم. پاهایم همیشه یخ بسته بودند و دست‌هایم گرم نمی‌شدند. آب گرم دوست نداشتم. هر وقت سال و هرکجا که بودم حتی ظرف با آب سرد می‌شستم. استخوان انگشت‌هایم گاهی از سرما درد می‌گرفتند اما از حرارت آب فراری بودم. یادم هست بخاری‌های نفتی آن زمان آنقدر حرارت داشتند که از فاصله‌ی یک متری می‌توانستند پوست صورتت را بسوزانند. دراز می‌کشیدیم کنار بخاری بی روانداز. یک طرف تنمان می‌سوخت از حرارت و طرف دیگر از سرما یخ می‌زد. پیش از اینکه سرمایی بشوم و کاپشن‌پوش، برای سرمای زمستان ژاکتی خریدم و حالا در خانه‌ای که نسبتن گرم است می‌پوشم. حالا گاه جوراب‌های پشمی را شب‌ها هم از پاهایم درنمی‌آورم که آن سال‌ها اگر پاهایم را زیر پتو می‌کردم اصلن خوابم نمی‌برد.
با وزش اولین بادهای پاییزی سرما می‌دود به تنم و دیگر گرم نمی‌شوم تا حوالی تابستان. نیمه‌شب‌ها پتوی پشم شیشه را می‌پیچم دور خودم اما از سرما می‌لرزم و بدخواب می‌شوم. چندی پیش، بی‌گاه گرما دوید به استخوان دست‌هایم. جریان جاری گرما را حس می‌کردم. شاید برای اولین بار بود در تمام عمرم که اینطور گرم می‌شدم. دوست داشتم از حس چنین تجربه‌ای بنویسم اما نمی‌دانستم چرا.
یادم هست هشت ساله بودم. طبق معمول جمعه عصر از مشهد برمی‌گشتیم تربت جام. تنم را به بارها یادآوری صحنه‌ی کشیده شدن ناخن بلند خانم معلم روی تخته سیاه گرم کردم. بعدها باز آنقدر از این خاطره برای گرم شدن استفاده کردم تا کم‌کم خاصیت گرما بخشی‌اش را از دست داد.

۱۳۹۰/۰۹/۰۶

درخت سیب




پاییز گذشته بود
زمستان گذشته بود
از بهار هم چندی گذشته بود
شاخه‌ها لابلای شکوفه‌ها به دام افتاده بودند
شکوفه‌های سیب
رد زخم‌های آماس کرده
درخت می‌دانست که مصیبتی‌ست شکوفه ریزان
می‌شناخت درد تورم میوه‌ها را
ضجه می‌زد در آرزوی تبر.

۱۳۹۰/۰۹/۰۱

دنیای زیبای من


تقویم آنلاین هرسال یکی دو هفته جلوتر خبرم می‏کند که روزی مثل امروز تولد وبلاگ است. یادم می‏افتد که مدت‏هاست می‏خواسته‏ام دستی به سر و روی صفحه بکشم و تنبلی کرده‏ام. امسال هم ماجرا همین بود. رنگ‏ و روی وبلاگ را کمی عوض کردم تا با حال و هوای خودم بیشتر جور باشد.
مدت‏هاست که خیلی کم می‏نویسم برای وبلاگ و بیشتر جمله‏های کوتاه فیس‏بوکی دارم. خاطره کم می‏نویسم. کم ترجمه می‏کنم. درگیر زن بودن خودم شده‏ام: بچه‏داری؛ خانه‌داری. مدتی هست که پسرکم قدری مستقل شده و می‏شود نیم ساعتی بنشینم سرگرم کارهای خودم باشم و سرگرم بازی‏های خودش باشد. همین فرصت‏های کوتاه من را برگردانده‏اند به زندگی. مدتی سخت مغشوش بودم از روزمرگی و از ناجوری روزگار، خبرها و اتفاقات بد، سفرهای غمناک... اما آدم که نمی‏تواند تا ابد اسیر ناملایمات روزگار بماند. آدم باید بتواند در هر شرایطی خودش را نجات بدهد. من هم بالاخره خودم را نجات داده‏ام انگار. در فرصت‏هایی که دارم زندگی می‏کنم. هرچند کوتاه و منقطع.
دستی هم در این کارزار به سر و روی وبلاگ فرانسوی‏ام کشیدم که فکر می‏کنم بیشتر از دو سال است بی‏مهری دیده از من. امیدوارم فراموش نکنم برایش مطلب بنویسم. شاید هم روال کارش را تغییر بدهم متناسب با روال زندگی خودم. طوری که نیاز به تمرکز و فرصت و حوصله‏ی زیاد نداشته باشد و از قلم نیفتد. خاطرات کوتاهم را طبق معمول هرچقدر بتوانم در شلیته می‏نویسم که به لطف بلاگر تغییر قیافه داده با کاری‌اش جورتر است. ترجمه‏ی شعرها را هم مثل همیشه می‏گذارم در وبلاگ مخصوص خودش که بهتر دیدم تغییری نکند.
دنیای زیبای من‌اند این وبلاگ‏ها. بی کیک و شمع هم می‏شود برایشان تولد گرفت، هروقت سال که باشد...

۱۳۹۰/۰۸/۲۰

آدم برفی



آدم برفی!
پاهای من زیر جوراب‌های پشمی ساق بلند هم همیشه سردند
اما پاهای تو سردتر بود
دست‌های من در دستکش‌های پشمی مچ‌دار هم همیشه سردند
اما دست‌های تو سردتر بود
چای داغ روی دست‌ها و پاهایمان نریخت
بوسه‌ی من آتشی نیانگیخت
و تو آرام آرام آب می‌شدی
زیر پاهای دخترکی
موطلایی.



۱۳۹۰/۰۶/۲۲

مجردها

شعر از: رنه وی‌وین
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

اونایی که جانماز آب می‌کشن
شهوت شیطانی رو تو تنهایی می‌چشن.

شعورشون دل می‌سوزونه واسه اونایی که مست‌ان از با هم بودن
از محکم دست‌به‌دست بودن، با هم قدم برداشتن.

اونایی که روشونو خیلی محکم می‌گیرن
شهوت شیطانی رو تو تنهایی می‌شناسن.

اونا نمی‌ترسن که به صبح و طلوع زندگی زل می‌زنن
بیشتر از اونایی که آرزوهاشونو پیششون زار می‌زنن.

اونایی که دنبال آرامش شب و پوشش و حجاب‌ان
وحشتناکی مستی از تنهایی رو خوب می‌شناسن.

اونا عشاق رازهان و عشقشون شب‌هاست
گوششون به جوونه زدن گلای رزه زیر خاک

طنین رنگا رو حس می‌کنن و انعکاس صداها رو
یه بنفشه‌ خاکستری همه دنیای اونهاست.

طعم بادو می‌چشن و طعم تاریکی‌ها رو
چشماشون خوشگل‌تره از شمع‌های سر خاک.

جغد

شعر از: رنه وی‌وین
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

می‌گویند که جغد
روغن چراغ‌های محراب را می‌نوشد
در کلیساهای دهکده؛
از پنجره‌های شکسته تو می‌آید
نیمه‌های شب
... که نیکی‌ها و بدی‌ها در خواب‌اند
که مباهات و عشق‌ها از پا افتاده‌اند
که شاخ‌وبرگ‌ها رویا می‌بینند.
حیوان خونش را گرم می‌کند
با روغن مشتعل و ناب.

۱۳۹۰/۰۶/۰۶

رهگذران

شعر از: ژان فولان
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

با هفت‌قلم آرایش
زن در آستانه‌ی شب ایستاده است،
مرد تکه نانی را به تردستی می‌دزدد
و به فریب می‌لنگد،
بر سنگفرش خیس
شیک‌پوش مشهوری می‌گذرد،
کسی می‌گذارد
برگ خشکی بر شانه‌اش بماند
افتاده از درختی ساکت
و او نیز دیگر حرفی نمی‌زند
زیرا به تاریخ پیوسته
خاکستری روشن لباسش
چکه‌های خون را انتظار می‌کشند
و چهره‌ی درشت یونانی‌اش
به طرزی غریب
به مادرش شباهت می‌برد
دیرباز در دهکده‌ای.

فرمان

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

فرمانی تمام چراغ‌ها را خاموش کرد
شیروانی‌ها در باران می‌درخشیدند
شهری بیگانه
پناه می‌داد زنی را
که میله‌های تختی را می‌فشرد
با ملافه‌های سرخ
همرنگ قلب ناپیدایش.
هنوز چند ساعتی بیشتر
یکه بود روح در این تن
فقط تعدادی از مردان اطرافش
به خدا اعتقاد داشتند.

تاکسیدرمیست

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

تاکسیدرمیست
روبروی گلوهای سرخ و
بال‌های سبز یا ارغوانیِ
مرغ‌های عشق‌اش نشسته بود
رویای معشوقه‌اش را می‌دید
که با تنی بس متفاوت
و گاه بس شبیه به این پرنده‌ها
به چشمش می‌آمد
بسیار شگفت‌
در انحناها و حجم‌هایشان
در رنگ‌ها و زینت‌هایشان
و در سایه‌روشن‌‌هایشان.

محوطه‌ی محصور

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

در محوطه‌ی محصور تنهاست
با اسباب‌بازی
فنر خسته را می‌زند
پری که تازه زمین افتاده
دوباره بلند می‌شود
و باز می‌افتد
بر زمینی که
محل تلاقی عشق‌هاست
و محل تلاقی ترس‌ها.
بر لبه‌ی دیوار
خرده شیشه‌های درشت سبز
راه دزدها را می‌بندند.

چهارراه‌ها

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

خورشید سفید باغ‌ها
خلاء‌‌ها را گرم می‌‌کند
بلند و پر، پرچینی
جای جوانه‌‌ها را مخفی می‌‌کند
روبروی نرده‌‌ها، ما
از قیمت گندم حرف می‌‌زنیم
خورشید از بالاسر حمال‌‌ها می‌گذرد
مرغ‌‌های پر کنده
خاک می‌‌خورند
خون دلمه شده
بر زخم‌‌های عمیق کودکان نشسته
که چشم‌‌هایشان را
بر همه چیزی بگشاید
زیر این لاجوردی سوزان.

مصیبت‌ها

شعر از: رنه وی‌وین
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

شبی پای برهنه را
بر میخی گذاشتن
از شاخه‌ها افتادن
لاجرعه آب یخ نوشیدن
همه مصیبت‌اند
به اعتبار سرنوشتی محتوم
دنیا به آخر نمی‌رسد
آسمان آبی و صاف می‌ماند
دیوارها ناگزیر خشک می‌شود.

۱۳۹۰/۰۶/۰۴

دوستت دارم

ترانه‌ای از: لارا فابیان
ترجمه از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

قبول، راه دیگری برای جدا شدن بود
تکه‌‌های شکسته‌‌ی لیوان شاید می‌‌توانست کمکمان کند
در آن سکوت تلخ، خواستم عذرخواهی کنم
از اشتباهاتی که از فرط دوست داشتن مرتکب شدیم

قبول، معمولن دختر کوچولوی درونم از تو خواهش داشت
تقریبن مادرانه به من می‌‌رسیدی، مراقبم بودی
از تو این خون را دزدیدم، که نمی‌‌بایست قسمتش کنیم
کلام آخر، رویای آخر، داد می‌‌زنم:
«دوستت دارم، دوستت دارم»!
مثل مجنون، مثل سرباز
مثل ستاره‌‌های سینما
دوستت دارم، دوستت دارم
مثل گرگ، مثل شاه
مثل هر کسی که نیستم
می‌‌بینی؟ اینطور دوستت دارم

قبول، تو اعتماد کردی به خنده‌‌هایم، به رازهایم
حتی به چیزهایی که فقط برادرها محرمشان هستند
در این قلعه‌‌ی سنگی، شیطان رقصیدنمان را تماشا می‌‌کرد
من فقط جنگ تن ‌به ‌تن می‌‌خواستم که صلح برقرار کند
دوستت دارم، دوستت دارم
مثل مجنون، مثل سرباز
مثل ستاره‌‌های سینما
دوستت دارم، دوستت دارم
مثل گرگ، مثل شاه
مثل هر کسی که نیستم
می‌‌بینی؟ اینطور دوستت دارم.

فریاد فروشنده ته دریا

شعر از: رافائل آلبرتی
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

لطفی دارد ماندن
در باغی، در عمق آب
کنار تو، باغبان من!

در ارابه‌‌ای که ماهی آزاد
سرخوشانه می‌‌کشدش
ته دریای شور
جنست را می‌‌فروشی، عشق من

- جلبک دارم، جلبک تازه
کی جلبک می‌‌خواد؟

۱۳۹۰/۰۶/۰۲

کینه در تابستان

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

پرنده‌ای به منقار، پرهایش را می‌آراید
بر آتش
صدای برشته شدن گوشت می‌‌آید
و سبزیجات سرخ و سبز.
در ملاحت هر روزه
کینه اوج می‌گیرد
و گاه زنی جیغی می‌کشد
که بی‌هوا سوخته است
با زغال‌های آتشدان.
خانواده بوضوح
فلاکت انسانی‌تان را بازمی‌خواند.

۱۳۹۰/۰۶/۰۱

نقشه‌ی آسیا

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

از پنجره‌ی کلاس
نقشه‌ی آسیا پیدا بود
سیبری به قدر هند گرم بود
کارتونک‌ها می‌رفتند و می‌آمدند
از سند تا آمو دریا؛
پای دیوار
مردی سوپش را می‌خورد
رنگ حبوباتش برگشته بود
گرفته بود و
تنهای عالم بود.

مدرسه و طبیعت

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

پاک نشده روی تخته سیاه
در کلاس دهکده‌ای
رد دایره‌ای
و صندلی خالی مانده
و دانش‌آموزان رفته بودند
یکی پارو می‌زد بر آب
دیگری شخم می‌زد تنهایی
و بر جاده‌ی پر خم
می‌ریخت پرنده‌ای
چکه‌های تیره‌ی خونش را.


جزیره

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

بر آبگیر قصر
جزیره‌ای‌ست
که قوهای پیر آنجا جمع می‌شوند
جز به کار آرمیدنشان نمی‌آید
هیچ زنی دیگر آنجا مخفی نمی‌شود
نه از عشق، نه به چیدن توطئه
آفتاب‌گردان از زمینش می‌روید
و رخوت آنجا دست می‌دهد.


۱۳۹۰/۰۵/۳۱

تخته سنگ

شعر از: ایو بون‌فوآ
به فارسیِ نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

تابستان، وحشی می‌‌گذشت در سالن‌‌های خنک
چشم‏‌هایش کور، سینه‏‌اش برهنه،
فریاد می‌‌کشید، می‌آشفت
رویای آنهایی که آنجا 
در خالیای روزشان 
خفته بودند.

از سرما لرزیدند. نفس‌هایشان به شماره افتاد،
از خواب پریدند.
آسمان همچنان گسترده بود بالای زمین،
کوران عصر تابستان بود، در ابدیت.

شتاب ابرها

شعر از: ایو بون‌فوآ
به فارسیِ نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

بستر، قاب پنجره در کنار، دره، آسمان،
شتاب پرشوکت این ابرها.
پنجه‌‌ی باران بر شیشه، ناگهان،
چنین از عدم آغاز شد جهان.

در رویای من از دیروز
بذر سالها سوخت به شعله‌‌های خُرد
بر سطح سفالین، بی‌ حرارت.
پاهای برهنه‌‌ی ما راه افتادند چون آبی زلال.

آه یار من،
چه کم بود فاصله‌‌ی بین تن‌‌هایمان!
تیغه‌‌ی پرسه‌‌زن و بران زمان
بیهوده فضا می‌‌جست به فرود.

همیشه باید مراقب بود



همیشه باید مراقب بود
خاطرات همه جا در کمین‌اند
در کوچه پس‌کوچه‌های خلوت شهر
زیر نور ماه
لابلای کلمات رنگ گرفته از برگ گل‌های خشک
پشت شیشه‌های کرم رنگ قاب‌های عکس
در جیب کیف‌هایمان
یا لای دستمال‌های دستدوزی شده
همیشه باید مراقب بود
همیشه باید مسلح بود
به کرم‌ پودرهایی که پف سرخ پشت چشم‌ها را بپوشاند
خاطرات همه‌جا در کمین‌اند
ناغافل حمله می‌کنند.

۱۳۹۰/۰۵/۲۱

بشنو این ناله‌‌ها

شعر از: آرتور رمبو
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

بشنو این ناله‌‌ها
حوالی گل‌‌های اقاقیا
در بهار پاروها
سبز سیر می‌‌روبند!
در مهی زلال
رو به فئوبه! می‌‌بینی
سر تکان می‌‌دهند
راهبه‌‌های پیزوری...

دور از حجم وضوح
دور از دماغه‌‌ها، سقف‌‌های زیبا
عشاق قدیمی می‌‌جویند
طلسم‌‌‌های کارآ...

طلا نه به تقدس دارد ربطی
نه به تقدیر
چیزی نیست جز ابهامی
آینه‌ی تاریکی.

باقی‌‌اند با اینحال
- سیسیل، آلمان،
در ابهامی غمگین
پریده رنگ، همین!

۱۳۹۰/۰۵/۱۴

صدا

شعر از: ژان فولان
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

بچه‌ها دست هم را گرفته بودند
فقط بزرگترینشان حرف می‌زد
به نام همه توضیح می‌داد
و شال‌های سبز
بر افق تاب می‌خوردد
زن باغبان
جوراب‌های سیاه بلندش را درمی‌آورد
شب بود زمین بود
با پرچین‌های خاردار
با شاخه‌های مرده
با گل.

قاصدک



فقط خدا می‌دونه که تا حالا
چندبار تو نخ سیگار کشیدنش بودم
یه جوری سیگارو می‌گیره لای انگشتاش
انگار یه قاصدک پیدا کرده تو هوا
یه جوری که با خودت می‌گی
کاش من اون قاصدک بودم
یه جوری محکم پک می‌زنه بهش
انگار داره از ته قلبش آرزو می‌کنه
یه جوری که با خودت می‌گی
کاش من اون آرزو بودم
یهو همه چیزو قورت می‌ده
خیره می‌شه روبرو
و یه جوری آروم دودشو می‌ده بیرون
انگار قاصدکش رو پر داده باشه
و تو دیگه به جایی بند نیستی.

برادری‌ها

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

وقتی که دزد ماشین
دزد اسب را ملاقات می‏کند
آهسته آهسته غذا می‏خورند
در شکستگی‏‌های بشقاب‏هایشان
سس آرام می‏ماسد
در میانه‌ی مه، در میدان
مجسمه‌ی اسب‌سوار را می‌بینند
با رکاب‌های گرانیتی‌اش
بزرگتر از حد طبیعی
حرف‌های واضحشان را این زوج
رد و بدل می‌کنند.

خیال اکتبر

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

دوست داریم
این شراب عالی را
که تنهایی می‌نوشیم      
شب که روشن می‌کند تپه‌های مسی را
هیچ صیادی دیگر
صیدی در دشت دنبال نمی‌کند
خواهران دوستانمان
به چشممان زیباترند
هنوز تهدید جنگ هست
حشره‌ای می‌ایستد
و باز می‌رود.

۱۳۹۰/۰۵/۱۳

گوش سپردن

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

چیزی هست که قوت قلب می‌دهد
و در قلب اشیاء می‏ﺧوابد
به آن گوش می‌سپریم
در پیچ رود
در زغال مشتعل
میان آتش
تن دختر جوان
بی‏حفاظ دربرابر زندگی
در جوانه و روز روشن
یا در شب جانگزا.

حرف‌ها

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

از عشقی باقی حرف می‌‌زدیم
پشت میز قدیمی
که کرم‌‏ها در آن مشغول بودند
بر اجاق آهنی داغ
عدس پخته می‌‌سوخت
از در باز
زیبایی شاخ‏ و برگ تلخ
و سینه‌‏سرخ‌‏ها
دربرابر کلماتی انسانی
محکوم تجربه‏‌ی بیان
جلوه داشتند.

۱۳۹۰/۰۵/۱۱

و جام‌ها خالی بودند

شعر از: ژاک پره‌ور
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
---------------------------------------

و جام‌ها خالی بودند
و بطری‌‌‌ها شکسته
و بستر گسترده
و در بسته
و همه ستاره‌‌ها شیشه‌‌ای
از جنس خوشبختی و زیبایی
در غبار سوسو می‌‌زدند
از اتاقی که سرسری روفته
و من مست مرده بودم
و من شعله‌‌ی سرمستی بودم
و تو مست زنده بودی
لختِ لخت در آغوشم.

۱۳۹۰/۰۵/۱۰

من امپراطوری پایان زوالم

شعر از: پل ورلن
ترجمه از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

من امپراطوری پایان زوالم
که عبور بربرهای سفید را به نظاره نشسته
رخوتی نامنظم می‌‌سازند
چون رقص تلالو طلا در آفتاب.

جانی تنها، با قلبی بیمار از انبوه ملال،
گویند از نبرد خونینی طولانی ا‌ست.
نه، ممکن نیست این ضعف دربرابر امیالی چنین ابلهانه
نه به خواست نیست این اندازه شکفتن هستی!

نه به خواست نیست، نه ممکن نیست این قدری مردن!
آه، همه چیز نوشیده شده! دست از خندیدن کشیده‌ای باتیل؟
آه، همه چیز نوشیده شده، همه چیز خورده شده، حرفی برای گفتن نمانده.

فقط شعری، قدری ساده، که به آتش‌‌اش می‌‌افکنند،
فقط برده‌‌ای، قدری خوب می‌‌دود، غافل از شما،
فقط ملالت از چیزی نامعلوم که پریشانتان می‌‌کند.

۱۳۹۰/۰۵/۰۸

ترازوها

شعر از: ژان فولان
ترجمه: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

مرغ پوست کنده را
که وزن می‌‌کردند
صدای تقاضاها بود
ترازوی موقوفه بود
جرقه‌‌ی آتش بود
در کمال آرامش به زبان می‌‌آورد
به شما می‌‌گویم دویست پوند است
همه چیز دنیا روشن بود؛
بیماران
رنج‌‌هایشان را تاب می‌‌آوردند
و کشیش
از اعتقاد به خدا حرف می‌‌زد.

۱۳۹۰/۰۵/۰۷

صید خواب

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

خواب!
سرانجام روباه لاغر و دلقک پیر را می‌گیری
با تمام جزییاتشان.
به آنها دیگر ژاکت پشمی زبر و
نیم‌تنه‌ی ضخیم و کلاه سیاه
هیبت نمی‌دهد.
آه که چه سرسخت است دنیا
چه سخت است الماسش.
با اینحال سعادت
خود را به اعجاب عریان می‌کند
بر آنکه جوانی‌اش را می‌خوابد
با رویای مرغزارها و دریاها.

۱۳۹۰/۰۵/۰۳

سفید



فک کنم سفید بهم میاد
چون هر وقت پیرهن سفیدمو می‌پوشم
مردم یه جوری نگام می‌کنن
انگار یه زنی دیدن که لباس سفیدش بهش میاد
یه زنی که آرایش خوب رو صورتش نشسته
از اون نگاها که مردم به بچه‌ها می‌کنن
بچه‌هایی که بلوز سفید می‌پوشن
پاپیون کوچیک قرمز می‌زنن
و تو دستشون یه آبنبات چوبی گرد دارن
که بی‌بروبرگرد دور دهنشونو کثیف می‌کنه.

۱۳۹۰/۰۴/۲۰

انتظار


همه چیز قدری تاخیر داشت
تو از انتظار در ایستگاهی خسته شدی
که هیچ قطاری به آن نمی‌رسید
من در ایستگاهی پیاده شدم
که هیچ کس منتظرم نبود
شب از نیمه گذشته بود که ماه رسید
هنوز خواب بودم که خورشید دمید.
فنجان قهوه روی میز سرد می‌شود
لب‌هایم از تشنگی شتک زده‌اند
سرآسیمه خودم را به پستچی می‌رسانم
دست‌هایش خالی و سردند.

۱۳۹۰/۰۴/۱۳

بی‌نام


لب‌هایم را می‌بوسی حوالی صبح
لب‌ها از آن من نیستند
بوسه‌ها آنِ تو نیستند

سینه‌ام را می‌فشری، آفتاب که می‌دمد
نفس از آن من نیست
تن آنِ تو نیست

به درونم می‌خزی، تمام طول روز
درون من نیست
حجم تو نیست

دست در دست
بر عکس‌های یادگاری
روی دیوارها رژه می‌رویم
من نیستم
تو نیستی

شب نیست
ماه نیست
بستر خالی‌ست.

پدربزرگ



هیچ کس فکرش را هم نمی‌کرد
که پدربزرگ مرده باشد
که پدر آمده باشد لباس مشکی بپوشد
مثل همیشه کنارمان نشست
صبحانه می‌خوردیم
چاشت مدرسه‌مان را آماده کرد
مثل همیشه در حیاط قدم زد و سیگار کشید
زمستان بود
و او هیچ وقت از سرما نمی‌لرزید
مثل همیشه ما را یکی یکی رساند به مدرسه
و عصر روبروی در مدرسه منتظر بود
که ما را ببرد
به مادربزرگ تسلیت بگوییم.

توضیح: عکس پدرم و من که هشت یا نه ساله بودم.

۱۳۹۰/۰۴/۰۴

تکلیف

شعر از: ژان فولان
ترجمه‌ از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

بازیافتن زنجیر طلا
در قرنطینه
موبه‌مو به خاطر سپردن
کلبه‌های سرخ گِلی را
به رحمت نگریستن
خرده‌کارها را
جفت شدن با تنی
جشنی شبانه
و تکریم حقیقت عریان
همه داغ‌هایی هستند
که از فروغ چشم‌های زن می‌تابند.

۱۳۹۰/۰۳/۲۲

بیمارم

ترانه‌ای از لارا فابیان
ترجمه از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

دیگر رویا نمی‌‌‌بینم، سیگار نمی‌‌کشم
دیگر حتی گذشته‌‌‌ای ندارم
بی تو تنها، بی تو زشتم
مثل یتیمی در نوانخانه

...دیگر نمی‌‌خواهم زنده باشم
زندگی‌‌ام از حرکت ایستاد وقتی رفتی
دیگر زندگی ندارم، حتی تختخوابم
به ایستگاهی تبدیل شده
وقتی از آن رفتی...

بیمارم، کاملن بیمار
مثل شبی که مادرم رفت
و من را با یأسم تنها گذاشت
بیمارم، واقعن بیمار
می‌‌رسی، کسی نمی‌‌داند کی
رفته‌‌ای، کسی نمی‌‌داند به کجا
به زودی دو سال می‌‌گذرد
از رفتنت

انگار به صخره‌‌ای، انگار به گناهی
چسبیده‌‌ام به تو
خسته‌‌ام، از پا درآمده‌‌ام
بس که تظاهر کرده‌‌‌ام شادم
آنها که اینجایند
تمام شب می‌‌نوشم
و طعم تمام ویسکی‌‌ها یکی ا‌ست برایم
و تمام کشتی‌‌‌ها پرچم تو را دارند
دیگر نمی‌‌دانم کجا بروم
تو همه‌ جا هستی

بیمارم، کاملن بیمار
خونم را به بدن تو می‌‌ریزم
و مثل پرنده‌‌ای مرده‌‌ام
وقتی که خوابی
بیمارم، واقعن بیمار
از من تمام آوازهایم را می‌‌گیری
از تمام کلمات خالی‌‌ام می‌‌کنی
مستعد بودم، پیش از پوست تو

این عشق، من را می‌‌کشد
اگر ادامه پیدا کند
از هم می‌‌پاشم تنهایی وقتی
مثل کودک کند ذهنی کنار رادیو
به صدای خودم گوش می‌‌دهم که می‌خواند:

بیمارم، کاملن بیمار
مثل شبی که مادرم رفت
و من را با یأسم تنها گذاشت
من بیمارم... همین است، بیمارم
از من تمام آوازهایم را می‌‌گیری
از تمام کلمات خالی‌‌ام می‌‌کنی
و من قلبی کاملن بیمار دارم
حلقه‌‌ی تاریک موانع
می‌‌شنوی؟ من بیمااااااااااارم...

بدون تو هرگز

ترانه‌ای از لارا فابیان
ترجمه از: نفیسه نواب‌پور
----------------------------------------

اشک‌‌هایت را پاک کن، دست از تو نمی‌‌کشم
این بیشتر مرا وامی‌‌دارد
که همه چیز را خراب کنم، از بین ببرم
اشک‌‌هایت را پاک کن و باز هم‌‌آغوشم باش
کودکی را به یاد بیاور
که می‌‌خواهی وقت خواندن باشم

باز بیشتر دوستت دارم، بدون تو هرگز
اینطور زندگی نمی‌‌کنم
اگر باز به آغوشم کشی
می‌‌توانیم همه چیز را از نو بسازیم،
نه، نه، نه، نه
بدون تو هرگز
چنان است که زندگی‌‌ام خرد می‌‌شود
چنان است که فریادی خاموش می‌‌شود
اگر به اشتباه از تو دور شوم،
اگر دوستم داری منتظرم باش

اشک‌‌هایت را پاک کن، زمان در انتظار ماست
ما در همه چیز گم شده‌‌ایم
دیگر دلیلی بر ترس وجود ندارد، ایمان دارم
اشک‌‌هایت را پاک کن، اینسان قوی‌‌تریم
از همه‌‌ی این ساعات
همه‌‌ی این ندامت‌‌ها فراموش می‌‌شوند
خطا پیش می‌‌آید

باز بیشتر دوستت دارم، بدون تو هرگز
اینطور زندگی نمی‌‌کنم
اگر باز به آغوشم کشی
می‌‌توانیم همه چیز را از نو بسازیم،
نه، نه، نه، نه
بدون تو هرگز
چنان است که زندگی‌‌ام خرد می‌‌شود
چنان است که فریادی خاموش می‌‌شود
اگر به اشتباه از تو دور شوم،
اگر دوستم داری منتظرم باش

اشک‌‌هایت را پاک کن، باز مرا بخندان
خنده‌‌ای که کهنسالم نکند
نه قلبم را، نه جانم را
باز بیشتر دوستت دارم.

۱۳۹۰/۰۳/۰۷

خانه‌ای که در آن زاده شدم

شعر از: ایو بون‌فوآ
ترجمه‌ی: نفیسه نواب‌پور، محسن عمادی
----------------------------------------

۱
بيدار شدم، خانه‌ی بود که در آن زاده شدم
کف دريا بر صخره‏ها شتک می‌زد
پرنده‌ای نبود
فقط باد بود تا موج را بگشايد و ببندد
سراسر افق بوی خاکستر می‏داد
توده‏های ابر انگار آتشی را پنهان می‌کردند
که در جايی ديگر، جهانی را می‌سوزاند.
به ايوان رفتم، ميز را چيده بودند
آب بر پايه‌های ميز ضربه می زد.
و او هنوز قرار بود به درون آید، همان زن بی‌چهره
که می‌شناختمش
می‏دانستم چه کسی در را می‌لرزاند
در راهرو،
کنار پلکان تاريک،
اما عبث،
که آب در اتاق بسیار بالا آمده بود.
دستگيره‏ را چرخاندم،
نچرخید،
می توانستم هیاهوی ساحلی ديگر را بشنوم
خنده‌ی کودکانی را که بر چمن‏های بلند بازی می کنند
بازيهای ديگران را، هميشه ديگران، در سرخوشی‌شان.

۲
بیدار شدم، خانه‌ای بود که در آن زاده‌ شدم
باران نرم‌نرمک در همه‌ی اتاق‌ها می‌باريد
از اتاقی به اتاقی ديگر می‌رفتم،
درخشش آب را تماشا می‏کردم
بر آینه‏هایی که همه‌جا روی هم تلنبار شده بودند،
آینه‌های شکسته،
يا فشرده ميان اثاثيه و ديوارها.
از اين انعکاس
گاهی چهره‌ای پديدار می شد، خندان،
متفاوت و شیرین‏تر از هرآنچه در دنیاست.
و با دستی مردد،
گيسوی آشفته‏ی الهه ‌را
در تصوير لمس می‏کردم،
زير حجاب آب
چهره‌ی پريشان و غمگين دخترکی را دیدم.
در بهت میان بودن و نبودن
در تردید لمس مه
صدای خنده‏ای را می‏شنیدم
که در راهروهای خانه‏ی خالی می‏گذشت.
اينجا هيچ‌چيز نیست
جز عطيه‌ی هميشگی رويا
دستی گشوده که عبور نمی کند،
تندابی
که خاطرات را محو می‌کند.

۳
بيدار شدم، خانه‌ای بود که در آن زاده شدم
شب بود،
درختان از هر طرف
دور و بر دروازه‌ی خانه‏ی ما ازدحام می‌کردند.
بالای چهارچوب در
در باد سرد
تنها بودم
نه، تنها نبودم،
که دو جاندار عظيم
بالای سرم، درگذر از من، با هم حرف می‏زدند
پشت سر، پیرزنی خمیده، زشت
دیگری پیش رو، آن بیرون، مثل چراغی
زیبا، در دستش جامی که به او پیش‏کش شده
با ولعِ تمام تشنگی‏اش می‏نوشید.
می‏خواستم خودم را مسخره کنم؟ بی‏شک نه
اما با قدرت یاس
فریادی از سر عشق کشیدم،
و زهر در تمام تنم جاری بود،
الهه‏ی تمسخر شده
کسی را که دوست می‏داشت
در هم شکست.
چنين می‌گويد امروز،
زندگانی محصور در زندگی.

۴
وقتی دیگر
باز شب بود.
آب آرام بر زمين سياه می‌لغزيد
و می دانستم که تنها رسالتم
به ياد آوردن خواهد بود و خنديدم،
خم شدم،
از میان لجن‏ها
توده‌ای از شاخه‌ها و برگ‌ها را برداشتم
توده‌ی خيس را بالا آوردم
تنگ در آغوش گرفتم، نزديک قلبم،
چه بايد کرد با اين‌چوبها
آنجا که صدای رنگ
از کثرت غياب بر می‏خيزد
مهم نیست، به شتاب می‌رفتم
به جستجوی کپرهایی،
زير بار شاخه‌هايی که پربودند
از لبه‌های زبر، دردهای خنجرزن، اشارات، گريه‌ها.
و صداهایی که سایه‏ها را بر جاده می‏ریختند
یا مرا می‏خواندند و من سر می‏گرداندم،
قلبم می‏ریخت
روی جاده‏ی خالی.

۵
در همان رويا
من بر گودی قايقی دراز می‌شوم
پيشانی‌ام و چشمانم روبروی تخته‌ی قوسدارند
جايی که می‌توانم صدای جريانهای زيرين را بشنوم.
و ناگهان
تخته‏های قوسدار بالا می‏روند
خیال می‌کنم به خلیج رسيده‏ايم
ولی چشم هايم را رودروی چوب نگه می‌دارم
که بوی قیر و چسب می‌دهد.
بیکران و روشن‏اند
تصویرهایی که در خوابم گرد آورده‏ام.
چرا از نو کشف کنم، در بیرون،
آن‌چه را که کلمات با من می‌گویند
بی‌آن‌که محکومم کنند.
آرزوی ساحلی بلندتر و تاریک‏تر دارم.

و سرانجام این سطح جنبنده را رها می‌کنم
زیر تنی که به خود می‌آید، بر می‌خیزم،
در خانه
از اتاقی به اتاقی دیگر می روم
که اینک بی‏شمارند
صدای مویه‏ها را از پشت درها می‏شنوم
در رنج‏هایی محاصره شده‏ام
که به چارچوب‏ها می‏کوبند
چارچوب‏ها ویران می‏شوند، شتاب می‏کنم،
شبِ مردد چه سنگین است برایم!
هراسان، به اتاقی می‌روم که میزها درهم و برهم‏اند
صدایی به من می‏گوید: ببین، اینجا کلاس درس بود،
اولین خیال‏‏بافی‏هایت را روی دیوارها ببین،
ببین این درخت را، اینجا،
ببین این سگی را که پارس می‏کند
و این نقشه‏ی جغرافیا را بر دیوار،
زردی رنگ‏پریده‏ی اسم‏ها و شکل‏ها
محو شدن کوه‏ها و رودها،
با رنگ سفیدی که از کلام می‏گذرد
ببین، این تنها کتاب تو بود.
الهه‏ی گچی بر دیوار این اتاق شتک می‏زند
چیزی نداشته و دیگر هرگز نخواهد داشت
تا کمی بر تو بگشاید، یا ببندد.

۶
بیدار شدم، اما در سفر بودم
قطار سراسر شب می‌غلطید
حالا به ابرهای بزرگ می رسید
که ایستاده بودند، درهم،
در زیر اما، دم به دم
با شلاق رعد از هم دریده می‏شدند.
ظهور عالم را تماشا می‏کردم
میان خاکریزها؛ که ناگهان
زیر سرزمینی از سنگها و درختان انگور
آن آتش دیگرگونه را دیدم.
باد و باران
دود خود را بر زمین می‏وزیدند
که شعله‏ای سرخ زبانه کشید
و بنای آسمان را در مشت فشرد.
از کدام زمان می‏سوختی، ای آتش شراب‏گون؟
چه کسی
و برای چه کسی
تو را آنجا بر خاک نهاده بود؟

نفهمیدم کی روز شد
در کوپه‏هایی که مردم هنوز
سرهایشان به نرمی بر بالش‏های پشمی آبی
خواب بودند،
خورشید هزاران نیزه نورش را به هر سو می‏پراکند
من نخوابیده بودم
هنوز در سن‏وسالی بودم که آدمی پر از آرزوست
کلماتم را به کوه‏هایی بس فروتن می‏بخشیدم
که می‏دیدم از پنجره به درون می‏آیند.

۷
به یاد می آورم، صبح تابستان بود
پنجره نیمه باز بود. من همان حوالی بودم
پدرم را می‌دیدم در انتهای باغ
بی‏حرکت، نگاه می‏کرد
به کجا؟ نمی‏دانم، خارج از هرچیز،
خمیده بود، مثل گذشته
نگاهش اما از ناتمام یا ناممکن انباشته بود.
بیلچه و چنگکش را کناری گذاشت
هوا تازه بود در آن صبح جهان
تازگی اما نفوذناپذیر است، ستمگر ا‏ست
در خاطره‏های صبح‏های کودکی.
که بود آن مرد؟ در آن نور که بود؟
نمی دانستم، هنوز نمی‌دانم.

او را در بلوار هم می‏بینم
آهسته می‏رود، بس خسته
زیر باری سنگین‏تر از قبل
سر کار برمی‏گشت، بخاطر من
من با همکلاسی‏هایم گشت می‏زدم
در بعدازظهری که هنوز تمام نشده.
به این عابری که از دور دیده می‏شود
کلماتی اهدا شدند که به زبان نمی‏ﺁیند.

(در فضای اتاق
عصر تعطیل تابستان بود،
پشت‏دری‏ها رو به گرما بسته شده بودند،
میز جمع شده بود،
او کارت‏های بازی را رو کرد
که جز تصویرهایی از خانه‏ی کودکی نبودند
برای برآوردن نیاز به رویا،
اما وقتی که او بیرون می‏رود
خام‏دستی کودک بی‏درنگ کارت‏های برنده را عوض می‏کند
و با اشتیاق منتظر ادامه‏ی بازی می‏ماند،
پیروزمندانه، منتظر کسی که پیروزی‏اش را از دست می‏دهد،
آنجا نشانه‏ای‏ست، کسی نمی‏ﺩاند
که کودک چه آرزویی در سر می‏پرود.
بعد از آن،
دو راه از هم جدا می شود
یکی ناپدید می شود و ناگاه
فراموشی سر می‌رسد
مشتاق و بی‏رحم.

این حرف‏ها را صد بار در شعر و مقاله
آورده‏ام
ولی نمی‌توانم مانع بازگشتشان شوم.)

۸
چشم‌هایم را باز می‌کنم،
براستی همان خانه‌ایست که در آن زاده شدم
نه بیش و نه کم
درست همانطوری که بود.
همان اتاقی‏ست
که پنجره اش به درخت شفتالویی می‌گشود که هرگز نرویید.
مردی و زنی نشسته‌اند
مقابل این قاب، چهره به چهره
برای نخستین بار با هم حرف می‌زنند.
و کودک آنها را از انتهای باغ می‌بیند، صدایشان را می‏شنود
و می‏داند که انسان می‌تواند از این کلمات زاده شود.
اتاق پشت سر پدر و مادر تاریک است.
مرد تازه از سر کار برگشته است.
خستگی
تنها هاله‌ای‌ست که همه‌چیزی را احاطه می‌کند
تنها چیزی که به پسرش بخشیده‌ تا ببیند
که پیشاپیش او را از این کرانه پاک کرده‏اند.

۹
و بعد، روزی رسید
که این شعر فوق‏العاده‏ی «کیتس» را شنیدم،
«احضار روث» را «وقتی که دختر، دلتنگ خانه
با حسرت میان مزرعه‏ی ذرتی غریبه ایستاد».

نیازی نبود دنبال معنا بگردم
معنای کلماتی
که از کودکی در من بودند
تنها می‏بایست باز می‏شناختم و دوستشان می‌داشتم
وقتی از اعماق زندگی‌ام به من بر می‌گشتند.

براستی، چه می‌توانستم برگیرم
از حضور گریزان مادرانه
اگر احساس تبعید و اشک نبود
احساسی که ‌نگاهی را ابری کرد
که در میان اشیائی، در مکانی که برای همیشه از دست رفته
دنبال چیزی می‏گشت.

۱۰
آه، زندگی؛ و باز
خانه‏ای بود که در آن زاده شدم.
در حوالی ما
اتاق کوچک زیر شیروانی بود
بالای کلیسایی مخروب،
بازی سایه‏ی انبوه ابرهای روشن صبحگاهی،
و در ما
همان بوی کاه خشک
که انگار
از زمانی که آخرین جوال گندم یا جو
به درون خانه آمد،
در ابدیت نور تابستان‏های دور
که از صافی سفال‏های گرم می‏گذشتند،
در ما انتظار می‏کشید.
حس می‏کردم که سپیده به زودی سر می‏زند،
بیدار می‏شدم، و حالا دیگربار بر می‌گردم
به سوی زنی که کنار من رویا می‌دید
در خانه‏ای
که برای همیشه از دست رفته.
به سکوتش
در شب
کلماتی را پیشکش می‌کنم
که انگار از چیزی دیگر حرف می‏زنند.

( بیدار می‌شدم
روزهایی را دوست می‌داشتم که داشتیم
روزهایی که می‏رفتند
مثل رفتن آرام رودخانه‏ای‏
که در غرش خیزان دریا به دام افتاده‌است.

بادبان‏های بزرگ، بر هرآنچه که هست،
بر بزرگنمایی چیزهای کوچک
می‏گذشتند.
آنها می‏خواستند خوی انسانی بگیرند
با زندگی ناپایدار بر عرشه‏ای
که کوه‏ها را در حوالی ما می‏گسترد.
آه از خاطرات!
آن‌ها با بال و پر زدن، سکوتشان را مخفی می‏کردند
همهمه‏ی آب بر سنگ‌ها،
صدای ما،
و پیشاپیش
براستی مرگ بود
با آن رنگ شیری در انتهای ساحل‌ها
شب، وقتی که بچه‏ها در دریای آرام
پابرهنه دور می‏شدند
می‏خندیدند
و به بازی کردن ادامه می‏دادند.)